کافی است به یک کودک نه چندان خردسال، یک جفت چاپستیک بدهید و ببینید که چطور شما را شگفتزده کرده و خواهد خنداند!
دیشب، من و آقای ۲ تا پاسی از شب بیدار بودیم. به آقای ۲ گفتم که گرسنه هستم! معمولاً اینجور مواقع ابتکاری به خرج میدهد و برایم همبرگر خرچنگی درست میکند. اما این دفعه همبرگر تمام شده بود.
از من پرسید:« یعنی انقدر گرسنته که میتونی سنگ هم بخوری؟» و بعد ریز خندید. من هم خندهام گرفت و گفتم:«آره آره، دقیقا!»
سر انجام تصمیم گرفتم خودم دست به عمل بزنم و کار نه چندان رضایت بخش آشپزی را بر عهده بگیرم. خوشبختانه، این دفعه غذایم نسوخت! یکی از دستورات غذایی اینستاگرامی که حدود سه سال پیش یاد گرفته بودم و در آن زمان خیلی آن غذا را درست میکردم، به یادم آمد و تصمیم گرفتم همان غذا را مجدداً طبخ کنم.
«دوکبوکی»، نوعی غذای کرهای که برای مزاج تند پسند من شدیداً مناسب بود. اما مسئله آن بود که دیگر ادویههای مخصوص آن دستور را به یاد نمیآوردم! برای همین هرچه که فکر میکردم آن را خوشمزه میکند، به غذا اضافه کردم و در برابر آقای ۲ تظاهر کردم که همه چی تحت کنترل است. آقای ۲ هم تنها این ور و آن ور میرفت و هی میپرسید که غذا کی آماده میشود!
بالاخره زمان صرف غذا فرا رسید. به او یک جفت چاپستیک دادم. اول تعجب کرد. من تا به حال به او چاپستیک نمیدادم. به هر حال، کار با آن را بلد نبود.
من، با بیخیالی غذایم را میخوردم و به آقای ۲ که مصرانه تلاش بر استفاده صحیح از چاپستیک را داشت مینگریستم. در این اثنا از من پرسید:« چرا اونا از چاپستیک استفاده می کردن؟ مگه قاشق چشه؟» من هم لبخندی زدم و شانه بالا انداختم.
آقای ۲ موفق به استفاده صحیح از چاپستیک نشد. در نتیجه، با هردو دستش چوپ ها را برداشت و همانطوری غذا خورد. بعد هم اضافه کرد:« این غذا رو پاندای کونگفوکار هم میخورد! دقیقاً همینطوری!»