این روزها!

این روزها برای من خیلی سنگین بودن. مثل وقتی که فهمیدم اونی که «دوست» خطاب می‌شده دروغی بهم گفته که هیچ جوره قابل بخشش نیست! نمی‌تونم اهمیت بدم که چقدر تغییر کرده و یا چقدر پشیمونه... چقدر عذرخواهی کرده یا چقدر حقیقت رو توضیح داده...دیگه نمی‌تونم باهاش مثل گذشته باشم.
البته، حالا از همه جا پاک شده. جوری که انگار اصلاً وجود نداشته. ولی گاهی از خودم می‌پرسم، ته دلش از خودش بدش نمیاد؟ از خودش متنفر نیست؟

یادمه یک بار سر تلفن بهش گفتم:« می‌دونی، دنیا پر از آدم‌هایی هست که صاحب چیزهایی هستن که لیاقتش رو ندارن یا قدرش رو نمی‌دونن، ولی به هر حال دارنشون! و کسی هم نمی‌گه که اوه، فلانی فلان چیز رو داره و اصلا لیاقتش رو نداره، در حالی که اونی که لیاقتش رو داره از اون چیز محرومه! فقط می‌گن دارندگی و برازندگی. پس انقدر به خودت سخت نگیر و نگو من لایق فلان چیز نیستم.»
و حالا چقدر از گفتن این حرف‌ها به اون پشیمونم! فکر می‌کنم از کلماتم سوء استفاده می‌کرده و این من رو بیش از پیش عصبانی می‌کنه. شاید اتفاقاً باید به خودش سخت می‌گرفت، شاید در اون صورت انقدر اعمال بی شرمانه‌ای مرتکب نمی شد.


نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.

برای ارسال نظر باید وارد شوید.