دیروز بالاخره بهت پیام دادم. فکر نمیکردم مایل به ادامه گفتگو باشی، ولی بودی و این کاملا من رو متعجب کرد. بعد از این که همه چیز رو کامل برای من تعریف کردی، طوری که انگار دونستن اونها حق من بود، برای لحظهای خیلی ازت ممنون شدم؛ چرا که اصلا نمیدونستم چطور ازت درخواست شفافیت راجع به اتفاق هایی که پیشتر افتاده بود داشته باشم، اون هم بدون اینکه حس بدی بگیرم... ولی تو همه رو برام توضیح دادی، جوری که انگار حق طبیعی من بود.
حتی ازم پرسیدی که میتونیم بعداً دوباره صحبت کنیم یا نه؟ علی رغم میل باطنیام، امتناع کردم. بهم گفتی دلت برام تنگ میشه. نمیدونم چرا این رو گفتی، چون میخواستی من بگم «منم همینطور» یا که نه؟ واقعا دلت تنگ شده بود؟ به هر حال، گفتنش، اونم الان چه فایدهای داشت؟ من نگفتم «منم همینطور».