سیزیف، تو خسته نمی شدی؟
من فکرکنم خسته شدم! از بالاکشیدن این سنگ و دوباره غلتیدنش به پایین کفری ام!
گاهی سعی میکنم خودم رو جای تو بذارم. ولی نمیتونم. هی میپرسم که چطوری؟ شاید سنگ من از مال تو سنگین تره. نمیدونم!
حالا کلی موهای سفید دارم که یادگاری از رنجهای کشیده شده هست! بقیه میگن که قشنگه. ولی من اصلا دوستشون ندارم.
سیزیف، ای کاش میتونستم بفهمم چه چیز تو رو به ادامه وا داشت. برای من اولش علاقه بود. سنگم رو دوست داشتم. آره! سنگ خودم رو دوست داشتم تا وقتی مال بقیه رو دیدم. مال بعضی ها سبک تر به نظر می رسیدن. کوچک تر بودن. شاید بهشون غبطه می خوردم. آرزو میکردم سنگ اون ها هم مثل مال من بزرگ و سنگین بود... ولی نه! نبود! شاید همینجا بود که علاقهام تبدیل به ترس شد. دیگه سنگ رو دوست نداشتم. همونجا بود که رنج حقیقی شروع شد. رنجی که حاصلی نداشت، فقط باعث شد موهام سفید بشه.
نمی دونم سیزیف! تو چرا عصیان نکردی؟ نکنه همین «ادامه دادن» طریقهی عصیان تو باشه؟ به هر حال، من درک نمیکنم!
این روزها بیشتر وسط راه میایستم و به منظره ها نگاه میکنم. آرزو میکنم که سنگی نداشتم و میتونستم خوش و خرم برم جاهای دیگه. منظرهها خیلی دلفریب هستن! به طوری که یک توقف کوتاه، زمینه ساز توقف طولانی مدت دیگهای میشه. اینجور موقع ها سنگ، سنگین تره. حالا سنگ برام خیلی سنگین شده! خیلی!
فکرکنم دیگه نباید توقف کنم. فقط باید سنگ خودم رو به بالا برسونم.
ولی سیزیف... من هنوز هم درکت نمیکنم.