من بخشی از شاهنامه را به زبان انگلیسی خواندهام. مانند داستان رستم و سهراب.
هرچه بیشتر پیش می رفتم و در بحر داستان مستغرق می شدم، بیشتر نقش زبان را درک می کردم. ترجمه هرچقدر هم که کامل و جامع باشد، باز هم دربردارندهی اصالت کامل نهفته در متن نیست.
به هرحال، پس از اتمام کار لحظهای درنگ کردهام و به بیتهای فارسی شاهنامه خیره شدم. درست است که بعضی از کلمات را در نمی یافتم، اما ساختار کلی متن را درک می کردم. حماسه را در آن می دیدم و به موقع خوانش، عمیقاً محظوظ می گشتم.
اما در نسخه انگلیسی چنین وضعیتی را نداشتم. داستان برایم مسخ شده بود و از عظمت آن کاسته.
آن لحظه، کمی پروا کردم. با خود اندیشیدم که شاید همین امر در قبال بسیاری از آثار ترجمه شدهای که خواندهام رخ داده باشد و من هیچوقت آن را در نیابم!
و این کمی تلنگر زننده است. به یاد نویسندگانی که آنها را نقد یا تمجید کرده ام می افتم و از خود می پرسم که آثار آنها در زبان اصلیشان، چه چیز را افشا می کند که من نمی توانم آن را در ترجمه بیابم؟
و چقدر سنگین است وظیفهی ترجمه...