فلیکس جونیور!

آقای ۲ یک تفنگ خیلی زیبا دارد که از بقیه تفنگ‌هایش خیلی بهتر است. دیشب داشتم تفنگ او را بررسی می کردم. آقای ۲ هم کنار من بود. از او پرسیدم که تیر تفنگ را کجا گذاشته است؟ او هم اذعان داشت که همه را گم کرده و تنها یک عدد برایش باقی مانده است. به او گفتم همان یک عدد را بیاورد. رفت تا کره‌ی پلاستیکی کوچک را پیدا کند و برای من بیاورد. در این اثنا، نمی دانم چرا، ولی کمی از یک کاغذ را کندم و آن را در خشاب گذاشتم. آقای ۲ برگشت. تیر را به دست من داد. من به او توضیح دادم که قصد انجام چه کاری را دارم. آقای ۲ گفت که من هم قبلا این کار را کرده‌ام. در دل گفتم چه خوب! پس تفنگ او را خراب نمی کنم!

خلاصه، جانم برایتان بگوید که کاغذ در دل تفنگ او گیر کرد. آقای ۲ پیشنهاد داد که با آخرین تیر باقی مانده شلیک کنیم. شاید بر اثر فشار، کاغذ و گلوله با هم خارج شوند.
امتحان کردیم.
نشد.

تفنگ آقای ۲ به هنگام شلیک دیگر صدای قبل را نداشت. طوری بود که انگار بر سر آن صدا خفه کن متصل کرده بودند. مرا به یاد بازی کامپیوتری که از بچگی بازی می کردم انداخت. بابا همیشه می گفت که بهتر است از صدا خفه کن استفاده کنم.

به آقای ۲ نگاه کردم. او هم به من نگاه کرد. با ناامیدی پرسید:«یعنی خراب شده؟» من هم فقط شانه بالا انداختم و به تفنگ چشم دوختم. پیچ های تفنگ برق می زدند. وسوسه شدم. به او گفتم:« می خوای بازش کنیم و کاغذ رو از توی اون در بیاریم؟»

بدون ذره‌ای تردید موافقت کرد. بعد هم گفت که اگر خراب شود باید خسارت را تمام و کمال بپردازم! می گفت حداقل یک میلیون تومان قیمت دارد.
با خود گفتم جهنم و ضرر! و پیچ گوشتی هایم را آوردم. من یک ست جذاب از پیچ گوشتی های مختلف دارم. همیشه دنبال موقعیتی می گردم تا از آن‌ها استفاده کنم. و حالا چه موقعیتی بهتر از این!

تفنگ آقای ۲ را بر روی میز گذاشتم و شروع به باز کردن پیچ‌هایش کردم. هیچ کدام نمی دانستیم که چه در انتظارمان است.
ناگهان یک اتفاق شوکه کننده افتاد و هردو به عقب جهیدیم. فنر بزرگ تفنگ آزاد شد و قسمت بالایی آن کاملاً به دور از ما پرتاب شد.
من و آقای ۲ به همدیگر نگاه کردیم. گفتم الان می زند زیر گریه. ولی نه. نزد! فنر بزرگ را گرفتم و آن را وارسی کردم.(می گویم فنر بزرگ، چون یک فنر دیگر هم داشت که کوچک بود)
برایم جالب بود. آن لحظه به ذهنم نرسید که ثابت فنر را برایش حساب کنم! البته احتمالاً آقای ۲ پوستم را می کند!

به هر‌حال، اعضا و جوارح تفنگ را هر طوری که بود در آوردم. دست‌هایم روغنی شده بود. دست‌های آقای ۲ هم همینطور. به او گفتم که من رالف خرابکار هستم. او گفت که تو فلیکس جونیور تعمیرکار هستی. من هم شانه بالا انداختم. کم کم داشتم به فکر پرداخت خسارت می افتادم.

اما، ناگهان کاغذ را دیدم که چگونه در لوله باریک تفنگ فرو رفته بود، و همچنین گلوله کوچک زرد رنگی که بعد از آن شلیک کرده بودیم را مشاهده کردم. به آقای ۲ گفتم:« ببین! اینجاست! پیداش کردم»
ولی آقای ۲ دیدن آن‌ها را انکار می کرد. سر انجام با یک جسم نوک تیز توانستم گلوله و کاغذ را در بیاورم. آقای ۲ ریز ریز خندید.

ولی چالش اصلی دقیقاً در همین لحظه شروع شده بود. بستن دوباره‌ی تفنگ، کاری بود که ترجیح می دادم از انجام دادن آن سر باز بزنم.
آقای ۲ منتظر بود.
من هم شروع به جای‌گذاری قطعات کردم. جای‌گذاری قطعات از در آوردن آن‌ها دشوارتر است و این امر درباره تفنگ آقای ۲ صدق می کرد.
چالش اصلی ما فنر بزرگ بود که هیچ جوره نمی شد آن‌را درست و حسابی در جایش نگه داشت. من و آقای ۲ با همدیگر بعد از سه بار تلاش مکرر، بالاخره توانستیم تفنگ را ببندیم و پیچ‌هایش را محکم کنیم. بالاخره آسوده خاطر شدم. به آقای ۲ گفتم که یک بار با آن شلیک کند. شلیک کرد. تفنگ همان صدای قبل را داشت.
آقای ۲ بازیگوشانه خندید و از اتاق بیرون رفت.
صدای او را می شنیدم که می گفت:«فلیکس جونیور تفنگ من رو درست کرده!»


نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.

برای ارسال نظر باید وارد شوید.