مدتی می شود که سراغ شطرنج نرفتهام. همبازی قدیمیام در شطرنج، اکنون به فعالیتهای دیگری روی آورده است و من ماندهام، بدون او!
گاهی از او می پرسم:«هی، میای شطرنج بازی کنیم؟» و جوابی می دهد که از پیش می دانستم. می گوید:« هوف، کی حوصله داره!»
و به تماشای ویدیویی که برای nامین بار آن را می دید، ادامه می دهد.
این وسط، سعی می کنم تا بخش لجباز وجودش را تحریک کنم. به او می گویم:«می ترسی ببازی، آره؟»
گاهی این حیله جواب می دهد و با من بازی می کند. گاهی هم نه. هر چه می گذرد، کارایی این عمل من کم و کمتر می شود.
به راستی که همبازی عجیبی دارم!
به یاد دارم که در شطرنج ۹۶۰، وقتی او را بالاخره در گوشهای کیش و مات کردم، ناگهان شاهش را کمی عقب برد، به طوری که دیگر در صفحه شطرنج جای نداشت و گفت:«خب، دیگه کیش نیستم!»
گاهی هم شاه خود را بر بالای سر دیگر مهرهها قرار می داد و می گفت:«ببین! کیش نیستم!»
خندهدار بود.
شاید باید صحبت کردن راجع به این همبازی را تمام کنم. انتظار بازی مجدد با او را می کشم.
و اما در ادامه..به گمان من، مسخرهترین نتیجه در شطرنج، پات کردن فرد مقابل است، در حالی که کاملاً دست برتر را داشته و برنده محسوب می شدی.
به یاد دارم که در برابر یکی از حریفهایم، حریفی که تنها چند فرصت محدود برای بازی کردن با او و کسب پیروزی در برابرش را داشتم، چنین حالتی پیش آمد. از همان موقع از پات بدم آمد.
یک شطرنج باز حرفهای، باری به من گفت که مساوی شدن خیلی بهتر از باخت است.
بله، مساوی شدن سودمندتر از باخت است. اما مساوی کردن، زمانی که دست برتر را داری... کمی هشدار دهنده است. چرا که علی رغم داشتن موقعیت، از آن به خوبی استفاده نشده است.
به گمانم در زندگی هم همینطور باشد. بعضی آدمها، به وضوح می توانند به چیزهای بیشتری از آنچه دارند برسند ولی در عوض با خود فکر می کنند همینی که دارند هم از سرشان زیادی است! یا حرفهایی مشابه به آن.
اوه. بسیار ناگهانی به خاطرم آمد که کتابی از بابی فیشر که در گذشته مشغول خواندش بودم، نیمه تمام مانده است.
امیدوارم تا هرچه سریع تر بتوانم به خواندنش ادامه دهم..