امروز، به هنگام گردش در فروشگاه، پایم به بخش اسباب بازی ها باز شد. اندکی قفسهها را تماشا کردم که ناگهان، چند مکعب روبیک که به طور مرتب در قفسه چیده شده بودند توجه مرا از آن خود کردند. لحظه ای تصمیم داشتم تا یک عدد برای خودم تهیه کنم، اما می دانستم که وقت استفاده از آن را نداشتم. در نتیجه خریدنش را به زمانی دیگر موکول کردم.
وقتی به خانه رسیدم، مکعب روبیک را کاملاً از یاد برده بودم. تا این که به هنگام خواندن مطلبی به واژه «مکعب روبیک» برخوردم. و در اینجا بود که به یاد یکی از روزهای گذشته افتادم.
گذشتهای که کودکی خردسال بیش نبودم و تعداد سالهای زندگیام را می شد با انگشتان یک دست شمرد.
در آن سالها، یک مکعب روبیک تقریباً بزرگ داشتم.(برای دستان یک کودک چهار ساله بزرگ تلقی می شد!)
مامان به من گفته بود که هر وجه، رنگ خاص خود را دارد و باید خانهها را با چرخاندن آنها مرتب کرد. سپس در عمل به من یاد داد که چگونه این کار را انجام بدهم.
ولو با اینحال، هیچ گاه موفق به کامل کردن آن نشدم.
همواره یکی دوتا از خانه ها مزاحمت ایجاد می کردند و مرا به حرص در می آوردند.
بالاخره یک روز، تصمیم گرفتم تا هر خانه را مستقیماً در جای خود قرار دهم. از گوشه ای ترین قسمت، یک مکعب کوچک را به هر زوری که بود کندم! سپس مکعب را چرخاندم و چرخاندم و قطعهی کوچک را در جایی که می خواستم قرار دادم. اما مکعب کوچک در جایش فرو نمی رفت و می افتاد بیرون!
همان لحظه مامان آمد تو و از من پرسید که چطوری مکعب من خراب شد؟
به مکعب نگاه کردم. به او گفتم که من این را از جایش بیرون آوردم و حالا می خواهم در فلان جا قرار بدهم، اما هی می افتد بیرون.
مامان خندید و مکعب را از من گرفت. به من گفت که این دیگر خراب شده است و بعداً یکی دیگه برایم می گیرد.
حالا چندین سال از آن ماجرا می گذرد و من بیشتر و بیشتر متوجه می شوم که چطور برخی آدمها برای به دست آوردن نتیجهی مطلوبشان که پشتکار زیادی می طلبد سعی دارند راهی را که به نظر سادهتر می رسد پیش بگیرند، بدون آنکه بدانند شاید آن مسیر، تمام معادلات را بر هم بزند و هدف فرد را نابود سازد. درست مثل همان کاری که من با مکعب روبیک خود کردم.
به قول معروف:«چنین نیست که همواره سریع ترین مسیر، بهترین و سودمندترین آن باشد!»