این آقای ۲ هیولایی است برای خودش! جناب رفته کلی سیبزمینی برایم سرخ کرده و روی هر قطعه یک کیلو فلفل پاشیده! چرا؟ اینطور استدلال کرد که چون من غذاهای تند دوست دارم، کلی فلفل به آن پاشیده است.
اولین سیب زمینی مرا به سرفه انداخت. به او گفتم برایم آب بیاورد. یک لیوان کامل آب نوشیدم. دوباره گفتم آب بیاورد. وای. هنوز دهانم می سوزد!
ولی سیب زمینی بعدی که به من داد کمتر فلفلی بود. خوشمزه تر بود.
نمی دانم ناگهان چه شد که گفتم:«می خوای برات همبرگر خرچنگی درست کنم؟»
او هم که هر لحظه دنبال فرصت، کلی بالا و پایین پرید و سپس شروع به آماده سازی باقی مخلفات کرد.
وقتی داشتم همبرگر را از جایش خارج می کردم، برگشت و از من پرسید:«چرا من بیشتر خاطرات بچگیام رو یادم نمیاد؟»
می خواستم به او بگویم که ببین، تو خودت هنوز بچهایها! ولی نگفتم. بچهها از این که بهشان بگویی «شما بچهای» بدشان می آید. عوضش گفتم که من هم خیلی از خاطراتم را به یاد نمی آورم. سپس به جملهی «فراموشی یک موهبت است.» اندیشیدم. شاید این طور باشد. شاید هم نه.
ولی برای من که این طور نیست. همبرگر خرچنگی را فراموش کردم و حالا احتمال می دهم سوخته باشد. ای بابا!