برای آقای ۲ هوش مصنوعی وصل کردم. خیلی دلش می خواست که با هوش مصنوعی صحبت کنه و هروقت می دید که بقیه دارن از هوش مصنوعی استفاده می کنن به نوعی کنجکاو می شد.
امروز، از من پرسید که می تونم یک وقتهایی موبایلت رو بگیرم و با هوش مصنوعی صحبت کنم؟
می خواستم بگم نه، ولی بعد یک فکر دیگه به سرم زد.
بهش گفتم که می تونه از کامپیوترم استفاده کنه. و بعد براش یک اکانت مجزا زدم. خیلی ذوق زده شد.
اولین سوالی که پرسید این بود:
«چطور می تونم یک فرد قوی رو در شطرنج شکست بدم؟»
و یه طومار پاسخ براش ارسال شد. طفلکی کاملاً شوکه شده بود!
حالا هم داره میگه:«قراره ازش بخوام ۴ عدد بازی فکری نام ببره.»
من هم به نشانه تایید سر تکان دادم. از من می خواد که متن رو براش بخونم. مخالفت کردم. به نظرم با این کار روخوانیاش بهتر می شه. حالا هم هی داره فکر می کنه که خب، الان بهش چی بگم؟
هوم! من هم در چنین موقعیتهایی بودم! میل مفرط برای دستیابی به چیزی، اما وقتی به اون دست پیدا می کردم، نمی دونستم حالا باید چه کاری کنم.
آقای ۲ داره تایپ می کنه. صدای صفحه کلید رو می شنوم. خیلی بامزهست!
حالا هم داره راجع به دوچرخه حرف می زنه. آقای ۲ هرچی که می نویسه رو بلند بلند می خونه. نمی دونم چرا. هوش مصنوعی بهش گفت که دوچرخهی بزرگ برای قدت مناسب نیست.
آقای ۲ باز هم داره تایپ می کنه. احتمالاً باقی روز مشغول فکر کردن به این موضوع باشه که از هوش مصنوعی چی بپرسه.