امروز مشغول پاک سازی و مرتب کردن فایلهای کامپیوترم بودم. میخواستم هرچیز اضافی رو پاک کنم. ناگهان، چشمم به اون پاورپوینتی که ۲ سال پیش درست کرده بودم افتاد. پاورپوینتی که خودم با کلی زحمت و صدالبته وسواس ساختمش و قرار بود ارائهاش بدم.
خیلی با خودم تمرین کردم که در هر لحظه، چی بگم و چطور رفتار کنم. خیلی استرس داشتم. اولین باری بود که قرار بود ارائه بدم و همچنین یک فرد به خصوص در اونجا حضور داشت. فردی که میخواستم در برابرش خیلی خوب جلوه کنم.
چندباری به این فکر کردم تا از ارائه سر باز بزنم و بیخیالش بشم. من میترسیدم. چون اون اونجا بود و میدید. میترسیدم.
ولی هر طور که شد، باز هم موندم. چون برای ساخت پاورپوینت زحمت کشیده بودم و خانوم ۱ بهم میگفت نباید زحماتت رو به خاطر ترس احمقانهات به هدر بدی!
خانوم ۱ راست میگفت. موندم و تصمیم گرفتم ارائه بدم، حتی اگه گند می زدم. یادمه اون روز صبح واقعاً هیجان داشتم. کمی هم میترسیدم. ولی به خودم گفتم تو باید امروز کلک این کار رو بکنی. ترس احمقانهات رو رها کن!
من واقعاً نمیخواستم سر چیز به این کوچیکی جا بزنم!
ولی جالب اینجاست، نمیدونم به چه دلیل لعنتیای، فایل باز نمیشد. احتمالاً مشکل از لپ تاپ اونها بود. چون وقتی رفتم خونه همه چی خیلی خوب بود. قرار شد هفته بعدش ارائه بدم. اما هفتهی بعدش خوردیم به تعطیلات ناگهانی. و بعدش هم دیگه همه چی تموم شده بود. دیگه فرصتی نبود. و من هیچوقت نتونستم اون پاورپوینت رو ارائه بدم.
حالا که امروز اون پاورپوینت رو دیدم یک لبخند بزرگ اومد روی لبهام. چقدر خوشحالم که به حرف خانوم ۱ گوش کردم و جا نزدم. درسته که اون پاورپوینت هیچوقت توسط من ارائه داده نشد، ولی حداقل با دیدنش به خودم نگفتم که ببین! ترسو بودی و جا زدی! برات متأسفم!
پ.ن: با دیدن پاورپوینت بار دیگه به زیباییاش بالیدم! تم و رنگ و روی چشمنوازی داشت.