به گمانم یکی از جالب ترین صحنههایی که در فیلم فرانکشتاین قرار داشت لحظهای بود که از او پرسیدند:«حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟» و ویکتور فرانکشتاین با سردرگمی و خشم پاسخ داد:« به اینجاش فکر نکرده بودم!»
جالب است. تمام ذوق و شوق ویکتور او را بر آن میداشت تا موجودی زنده خلق کند و تمام زندگیاش را وقف این عمل کرد، اما پس از موفقیت در این امر، با سردرگمی به آن موجود بیگانه نگریست و با خود گفت که اکنون چه باید کرد؟
این قسمت از فیلم برایم بیگانه نبود. چه بسا انسانهایی که هدفهایی در ذهن داشته و در پی آن هستند اما به محض رسیدن به آنها دیگر نمیدانند چه کنند و دچار پوچی و گم گشتگی میگردند. ویکتور نیز از این امر مستثنی نبود. اگر کسی نتواند بر این احساس پوچی چیره شود، آفریدهی خویش را با دست خود بر باد میدهد. درست همانطوری که ویکتور در ادامه سعی بر آن داشت تا آن موجود را به نحوی از بین ببرد.
این روزها فردی را میبینم که توانسته است به یکی از اهداف خویش دست یابد. او گمان میکرد که پس از دستیابی به این هدف، آرامش مییابد. اما اکنون او را میبینم که با رو در رو شدن در برابر موانع جدید میگوید:« به اینجاش فکر نکرده بودم!»
گویی انسان فراموش میکند که پایان یک مسیر، میتواند شروع مسیری دیگر باشد. نیک آن است که برایش آماده باشیم.