دوباره دیدمش.
اما اینبار کمی ... زیادی بی رنگ و مصنوعی.
خوب فقط یک طرح بود. یک طرح .
ولی خیلی شبیه بود ، خیلی شبیه همان رویای سه سال پیش بود .
انگار طراح هم همانجا بوده و رویایم را همراهم تماشا کرده ، انگار تمام این مدت منتظر بودم تا بازهم ببینمش.
نفهمیدم چرا به ان سالن رفتم ، حتی نمی دانستم چرا مدت زیادی به ان نقش خاص خیره شدم .
وقتی ما بین رنگهای در هم محو شده حس دلتنگی کردم یادم آمد آن نگاه نقاشی شده را می شناسم. آن چشمهای هزارلایه را می شناسم ، که چقدر دوسشان داشتم و دارم ، که منتظر فرصتی دوباره برای دیدنشان بودم ، که به همان اندازه هم از دیدنشان وحشت زده ام ، از کشیده شدنم به پای قابش ، از تصور اینکه صاحب آن دستهای رنگی شده هم چنین چشمهایی را در خیالش دیده . خیالی که حالا حس تعلقش نه به من می خورد نه به او نه به آن.
اینکه چرا مدام لبهایم به لبخند کشیده می شد ولی قلبم به طرز خطرناکی مدام می تپید ، انگاری زمینی زیر پایم نبود را هم نمی فهمم.
نمی خواهم بفهمم.
آن چشمهارا هیچوقت نفهمیدم.
شاید بعد مرگ بفهمم.ولی هنوز دوسشان دارم. 
دورا دور ...دور ماندن و دور بودن بهتر است.
می‌گوید تو فقط باید بیشتر راجع به چیزی که حس میکنی حرف بزنی ، حتی اگر درست نمی فهمی اش ، توصیفش کن بعد باهم کشفش میکنیم.
نمی فهمد حتی فکر کردن به این جمله ها به تنهایی چقدر برایم سنگین تمام می شود ، که چقدر در نظرم وحشتناک است، که چقدر احمقانه است...
که چقدر طول کشیده .
که مدتی طولانی به طول کشیده و گذشته.

پ.ن: سیبلی با دایره های تو درتو لاجوردین و مجنتا