دوست دارم سم باشم .
چرا اسمم را سم نگذاشتند. سم اسم خیلی قشنگی است.
همه انهایی که اسمشان سم است خیلی خوشبخت اند .
چون من فقط به خاطر همین چند حرفی که تنها متعلق به آنهاست خیلی دوستشان دارم.
سم ، سم ، سم ،سم.
خیلی خوش اوا است .
اصلا هم این خیلی خیلی ها به چشم نمی اید ، آه! کارش عالی است . چطور همه چیز را اینقدر سریع در خودش حل می‌کند ، بهش غبطه می خورم.
مخصوصا دیشب که حالت تهوع ام وادارم کرد اشک بریزم.
خیلی به این موضوع فکر کردم .
اینکه اگر به نحوی سرم قطع شد و ازاد شدم به اندازه کوروی باتسو زشت و کریه خواهم بود یا رو دستش می زنم. بعد ایا جنگلی می دهند خودم را درونش حبس کنم؟می خواستم برایشان پیش ثبتنام کنم که به من اقیانوس بدهند ، اقیانوس با غلظت بالای نمک ، از انها که حس راحتی میدهند.
اما اینها شایستگی و سزاوار و لیاقت می خواهند که من ندارم ، اینها را به شوالیه ها می دهند ، به جنگجویان .من حتی شخصیت اضافه داستان جنگاوری و اینها هم نیستم. انقدرها ظاهر شبیه هم نداریم.
مثلا اگر کسی سر قولش نماند و مجازاتش را بدهند دست من قیمه اش میکنم ، اگر خوشحال باشم و از روی لطافت بخواهم دستور بدهم اعدام دم دستی را انتخاب می‌کنم.مطمئن نیستم . اما سم را برای خودم نگه می دارم تا هروقت خس کسالت کردم توطئه جدیدی را محض تفریح به کلیشه بکشانم، چقدر خوشبخت می شدم اگر امسال سم شناسی می خواندم ، خوانده بودم ، خواندم( ؟). و چقدر خوشبخت تر تر بودم اگر سم صدایم میکردند.
آنوقت ها احتمالا دغدغه ام یادگیری زبان اسپانیایی و انتخاب در مناسب برای آپارتمانم در استرلیا بود ، شاید هم اصلا به قول ان عزیز دیگر انسان نبودم .
حالا بهتر از این واقعی بود که هر لحظه اش حس توهم بودن می دهد و مستأصل ام می‌کند و عادت دارد به کشیدنم لابه لای چرخنده های تیز زمانی که خودش هم از نسب و سببش خسته است .
فکر کرده تند تر بچرخد سریع تر به انتها می رسیم ، بعد می پرسند چرا اینقدر درگیر گذشته ای . به یاد ان دیگر عزیزم هاتا آنقدر زمان را عقب کشیدم که به زمان بدهکار شدم علاقه ای هم به پرداختش ندارم پس از من نپرسید امروز چند شنبه است در چندمین سال یا چه ساعتی مگر اینکه امیدوار باشید زمان دوباره حبسم کند .
اینبار زمان را هرچند بار نیاز شده عقب میکشم تا ان مهمانی کذایی رناتاس را بدون ان نقاب توری اش یا اشک و خونهای خوش آمد گویی اش شرکت کنم بلکه اینبار قلبهای خوش دست و تراشی را حکاکی کنم تا عروسکهای چوبی ام را راه بندازم. بعد ....
انقدر همه چیز را مدام داخل هم میریزم که حتی برای این دیوانه رناتاس هم دلتنگم چه برسد به سایر انها‌.
برای همین است که باید کاخ لاجوردی را فتح کنم.
اما توضیح که می دهم مدام زمزمه می‌کنند همش قلابیه.
خوب می شود قلاب باشد .
خوب می شود قل اب باشی.
حتی عالی است اگر به موقع قلابی باشم.
پس من هم با خنده سرتکان می دهم که موافقم اما باز سوتفاهم می سازم.
ایا باید تشریح بیشتری می کردم ، ولی قشنگ ترین اجراها برای اخر صحنه است .