خیلی خیلی عالی .
عالی .
بی نقص .
خیلی خوب!
در جهان کودکی ام بدون تیکت ها نمی شد وجود داشت چه برسد به دوست داشتنی بودن یا دوست داشته شدن.
باید حتما یکی از این برچسبها رو می داشتی .
فرقی نمی کرد کجا چرا یا چطور .
عزیزم یا عزیز ام ، دخترم یا دختر ام . محبوبم یا محبوب ام هرکدام از این چیزهای احمقانه دم دستی را اگر می خواستی بشنوی باید تا پایان ان روز یکی از ان برچسبهای درخشان را می داشتی که اثبات میکرد تو لیاقت مخاطب شدن با ان کلمات مالکیت دار محبت امیز غرق در عشق و ایمان را داری.
بعضی وقتها این خوب بود و حس قدرت می داد .
بعضی وقتها هم خسته کننده و حوصله سر بر می شد.
بعضی وقتها حس پوچی می داد.
از خودم می پرسیدم چرا ؟ اگر جهان قرار است همینطور باشد فایده همه اینها چیست؟ فایده دریافت کردن تشویق و محبت چیست وقتی قبلش انقدر درد میکشم؟
وقتی قرار نیست ان جملات و محبتها حتی تا پایان یک روز دوام داشته باشند .
چرا باید در این چرخه تکراری خسته کننده باقی بمانم؟
هدف از این زخمی کردنها و بعد نوازش کردنها چیست؟که درسم بدهند ، بزرگم کنند؟چرا والدینم می خواهند بزرگم کنند؟عشق ؟ مسئولیت؟ خانواده؟ چرا با چنین کلماتی تظاهر میکنند ؟ مشخص بود خودشان هم خسته و کلافه شدند. اینکه خودشان هم دقیق نمی دانند. چرا اصلا هستم ؟ چرا اقای لک لک اوردتم اینجا ؟
مادرم ترجیح می داد طوری سر خودش را شلوغ کند که بعد از شش ماه برای اولین بار به خانه امدن به یمن مرخصی کوتاه مدتش ، از رشد ناگهانی ام شگفت زده شود طوریکه از خودش بلند بپرسد این بچه چطور اینقدر بزرگ شد ؟ کی ادبت کرد ؟ اینو از کجا فهمیدی؟ چطور اینقدر از مغزت استفاده میکنی ؟
پدرم همیشه ناراحت بود ، انگار مشکل خیلی بزرگی داشت ، چیزیکه حتی گریه هم حلش نمیکرد.
عادت داشت روی طاق پنحره طاق نشین بزرگ حال بنشیند و موسیقی هایی که از پشیمانی و غم و دوری میگفتند پخش کند ، ان موسیقی هارا دوست داشتم ، ریتم ارام و خواب اوری داشتند ، یک لحن محزون و بی ازار که از شنیدنش خسته نمی شدی.
گاهی هم پدرم سیاه قلم میکشید یا بوته ها رز را هرس میکرد یا به گربه کوچکمان غذا می داد و مطمئن می شد
غذاهای گرم و خانگی خوشمزه ای به موقع می خوریم و خانه برای بازی کردن امن و تمیز است تا آسیبی نبینیم.
وقت خیلی زیادی با پدرم سپری کردم . پدرم باحال ترین ادمی است که می شناسم.
اما نمی شد اینجور سوالها را ازش پرسید ، ان هم وقتی به نظر می رسید خودش هم از زندگی حوصله اش سررفته . انگار هر لحظه ممکن بود پدرم جایی غیبش بزند ، جایی خیلی دور که هرگز نتوانم به او برسم . ان موقعها نمی دانستم محال است پدرم در ان زمان چنین تصمیمی بگیرد ولی مغز کوچکم نمی توانست به این نتیجه برسد...
برای همین یک روز تصمیم گرفتم همه کتابهایی که پدرم خوانده بخوانم بلکه به ان سطح از علم برسم ، پدرم با لبخندی زیبا قول داد همه کتابهایش را می دهد دستم
ولی درحقیقت فقط تعداد خیلی خیلی خیلی زیادی داستانهای کودکانه ، نمایشنامه و برنامه های کودکانه بود ، البته به نظر من ان زمان منبع موثقی بود و واقعا خیلی زیاد بود . پس خیلی خوشحال بودم . حتم داشتم که بالاخره می فهمم.اما خب ، دیدن همه ان داستان های دیزنی یا خواندن داستان های افسانه ای فایده ای نداشت . فقط باعث می شد بیشتر از زندگی حوصله سر برم خسته باشم ، به اینکه برچسبهای من زود چسبشان باز می شد اما برچسب دوست داشتنی بودن پرنسس ها همیشگی و همه گیر بود حسادت کنم. تازه سوال های بیشتری هم داشتم ، ان قول های مسخره ابدی چه بود ، اصلا چه تضمینی داشت؟ چرا از دریافتش انقدر خوشحال بودند؟ یا انقدر راحت باور میکردند؟ احمق اند؟
یک روز که سوالات ام دوره ام کرده بودند از معلمم پرسیدم ، اشتباهم این بود که از مهربانترین ، امن ترین یا سختگیرترینشان نپرسیدم ، از متظاهر ترینشان پرسیدم . از کلاس به دلیل مزاحمت بیرون شدم که اصلا برایم مهم نبود چون مدیرم تمام مدت با شیرینی و عروسک سرگرمم کرد و فردایش مادرم را از ان همه کار و مشغله و دردسرش کشیدند مدرسه که جدا اذیتم کرد ، هم مرا ، هم مادرم ، هم پدرم ، هم خواهر و برادرهایم را.
هم مشاوره هایی که فقط پول جلسه را تقبلشان کردیم ولی هیچوقت هیچکدام مان شرکتشان نکردیم و فقط زنگهای مداوم شان را رد میکردیم.
اما همه چیز به نظرم عادی بود . و مشکلی نبود هرچند جوابی هم نبود . باید به تلاش برای بی نقص بودن ادامه می دادم ، تشویقی دریافت میکردم ، برای مدام نبودنش حسرت می خوردم و باز به فرمان بردن ادامه می دادم . تا روزی بزرگ و کامل شده ، مستقل می شدم و بعد می فهمیدم چرا.
در این بین دیدن اش واقع اتفاقی بود . شاید یک صبح خلوت بود یا یک عصر خواب الود . اوایل مهر یا اواخر تابستان . تقریبا درهمان اطراف.
چرا تلویزیون را روشن کردم نمی دانم یا چرا ان کانال درحال پخش بود ، حوصله ام سررفته بود و ان حس پوچی توی سرم میکوبید تا اینکه با ان لحجه احمقانه و صدای ارامش توجه ام را جلب کرد.
البته که کاملا متوجه نبودم چه چیزی را زمزمه می کند اما می فهمیدم که هرچه هست منظورش همان تابلو و شابلون هایی است که جلویش گذاشته.
یک اتاق خالی با پس زمینه ای کاملا تاریک و مشکی ، که جز خودش و وسایلش چیز دیگری مشخص نبود .تمام چیزی که اطرافش ریخته بودند یک سه پایه ، تابلو بزرگ سفید و مقدار زیادی شابلون ، رنگ ، قلمو و روغن بود که بعدا فهمیدم تینر اند.
کله ویز ویزی اش جالب بود ، شبیه یکی از همان قلموهای وز شده اش بود ، با خودم فکر میکردم اگر بخواهد چند قلمو را می توان لای موهایش پنهان کرد .
همیشه لحن صدایش را ارام و ملایم نگه می داشت ، تمام نگاهش روی نقاشی اش بود ، هروقت قلم اش را روی تابلو اش می کشید لبخند می زد . وقتی صحنه قشنگی می شد با ذوق تن صدایش بالا می رفت .
جالب بود . دیدن اینکه کاری را بکنی که دوسش داری و انقدر جالب اجرایش کنی و به دیگران هم اموزش بدهی ان هم بدون انتظاری واقعا زیبا بود.
از کاری که میکرد خوشم می آمد ، دلم می خواست من هم مثل او حداقل یک کار را با ان همه ذوق و شوق انجام می دادم.
از برنامه اش واقعا خوشم می امد.
انسان جالبی بود ، لازم نمی دانست خودش را همیشه موجه نشان دهد ، هیچوقت زیاده روی نمیکرد ، اصرار داشت کاری را باید انجام داد که خوشحالت می کند ، میگفت در زندگی باید زیاد لیخند بکشیم .
برای اولین شنیدم که کسی از من توقع بی نقص بودن نداشت .
درحالی که با قلمو اش درخت کاج می کشید زمزمه کرد
Just take it as an easy going and move it on.
اصراری بر اینکه باید همه چیز منظم و دقیق و بی نقص باشد نداشت.
یک روز اشتباها چند رنگ را باهم قاطی کرد بعد خیلی ارام برگشت طرف دوربین و گفت حالا دریاچه اش میکنیم ، انقدر رنگها را در هم محو کرد و قلمو را کوبید تا دریاچه ای وسط جنگلی ارام شد .
حس میکردم این جادو است . تک تک لحظات تماشا کردن اش جالب بود .
دلم می خواست من هم مثل او باشم ، فقط من و قلمو و تابلو و رنگهایم . بعد من چقدر خوشحال می توانستن باشم؟
خیلی خیلی زیاد!
به لطف برنامه اش به نقاشی کردن علاقه مند شدم . به این فکر کردم که لازم نیست انقدر ها برای چیزی که نمی خواهم تلاش کنم و بیشتر به اطرافم نگاه کردم ، برای اولین بار مجذوب حرکت برگها شدم ، بال زدن پرنده ها ، موج های اب و لرزش سایه ها.
حس میکردم زندگی کردن چیزی به مراتب بزرگ تر است . بزرگ تر از اینکه صرفا یک جواب داشته باشد ، یک جواب نوشته شده کپی شده .
فهمیدم جوابم را خودم باید پیدا کنم.
نمی دانستم ان مرد کیست اهل کجاست یا حتی ایا اصلا زنده است؟
اما هروقت نقاشی می کشم یادش می افتادم ، بعد می دیدم چقدر از او یادگرفتم ، نحوه قلمو دست گرفتنم ، رنگهارا قاطی کردن یا عادت بلند کردن صدایم موقع هیجان تکمیل تصویر . بعد هم یک دور قدیم و جدید را مرور میکردم.
امروز فهمیدم که ان فرد باب بود .
باب راس.
و خیلی قبل تر از تولدم رفته بود.
امروز تصمیم گرفتم از این به بعد به یادش رز می خرم.
هنوز هم گاهی همه چیز را باهم قاطی میکنم ولی به لطف باب easy going بودن را هم تمرین میکنم.
ممنونم باب.
به تمرین و تکرار درسهایی که به من اموخته بودی ادامه می دهم.
متاسفم که اینقدر دیر یادم امد چرا نقاشی میکردم. بهانه نمی اورم ولی یک دهه عمر کردن روی این زمین خیلی سخت و کند کننده است ان هم وقتی مجبوری شهر نشینی کنی . اما به هرحال
ممنونم.
ممنونم.
ممنونم.
پ.ن: این شاگرد قطعا روزی به قبرت سر می زند تا برایت حمد و اخلاص بخواند.