این هفته واقعا تمرکز و تلاشم رو گذاشتم روی یادگیری موومان دوم کنسرتو رایدینگ ویولن. با ویولنم رفیق بودم و رفیقتر شدم. جوری میگرفتمش انگاری بغلش کردم و هر آرشه میشد یک نوازش. سر کلاس موقع ارائه تکلیفم، انقدر خوب زدم که استادم و در ادامهاش تمام هنرجوهای بعد از تایمِ من برام دست زدن! حس خیلی خوبی بود! نه! خیلی خوب نه! حس فوقالعادهای بود. با نیشِ باز از کلاس زدم بیرون و تمام خیابان دارایی رو قدم زدم. باد میوزید (من باد خیلی دوست دارم!) حسِ یه ویولنیست خفن رو داشتم! جلوتر از من یه دختر خانومِ کم سن و سالی در حال مرتب کردن شال و روسریهایی بود که برای فروش گذاشته بود که یه لحظه یکی از روسریهاشو باد برد و این روسری داشت میومد سمت من. دختر خانوم با عجله و استرس داشت کفشهاشو میپوشید که بیاد دنبال روسری. روسری داشت بهم نزدیک میشد و من گرفتمش تا بیشتر دور نشه و رفتم بهش دادم. اثرِ پروانهای یعنی همین! عشقی که به ویولنم دادم تبدیل شد به لبخندی که روی لبهای دخترک نشست!