امروز صبح که بیدار شدم، صبحونه که خوردم، نشستم پای سیستم و یه صفحه گوگل داک باز کردم، چند تا تب مختلف توش ساختم، کتابهایی که خریدم بخونم ولی نخوندم، سریالهایی که نصفه دیدم، پروژههایی که نصفه موندن، کارهایی که دلم میخواد انجام بدم، کارهایی که دلم نمیخواد ولی باید انجام بدم! چک لیست مهاجرت و... همه رو اضافه کردم، بعد نشستم یکی یکی پای تکمیل کردنشون. از توی قفسه کتاب، لیست تمام کتابهایی که خریدمشون ولی نخوندم رو درآوردم و نوشتم، فکر میکردم بیشتر باشن ولی ۱۸ تان کلا، تصمیم دارم از الان تا آخر سال همشون رو بخونم. گذاشتمشون یه جای دم دست که چشمم هی بهشون بیوفته. چند تا دفتر خالی پیدا کردم، من اعتیاد عجیبی دارم به دفتر خریدن! هر چی بیشتر میخرم حس میکنم کم دارم، حس میکنم یه چیزایی هست که باید بنویسم ولی هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چیان. اونا رو هم گذاشتم دم دست تا سر فرصت برای هر کدوم یه موضوع پیدا کنم. جامدادی رو میزم رو مرتب کردم، خودکارهایی که نمینویسن ولی نگهشون داشته بودم چون خوشگل بودن رو انداختم دور. موقع جاروبرقی کشیدن متوجه یه سری چیزای سیاه رو فرش شدم، ریز که شدم دیدم موهامن! ریختن و چسبیدن به فرش. جاروبرقی نمیتونست بکشه توی خودش، پس یه آدامس برداشتم جوییدم، جوییدم، جوییدم، بعدش چسبوندم هرجایی که مو بود، موها رو هم از فرش تمیز کردم. قرص ظهر رو که خوردم، عین آدمایی که مجبورن خوب باشن نشستم پشت سیستم و فایلهای سیستم رو مرتب کردم. یه سری جاها هست که خیلی نامرتبه! اونا رو هم توی اون گوگل داک نوشتم که بهشون رسیدگی کنم. چراغ مطالعهام رو زدم به شارژ. حیفه چیزی که خریدم رو استفاده نکنم. شبا قبل خواب یه ساعت بشینم باهاش کتاب بخونم! خواهرزادهام صداش میومد همش مامانشو صدا میزد میشه بیای کفشامو پام کنی؟ من یاد اون لحظهای افتادم که خودم بچه بودم هیچکس بهم کمک نمیکرد کمربندم رو ببندم و آخرش بابام کلافه شد از هی گفتنام، اومد کمربند رو با قیچی دو تیکه کرد و یه سیلی هم گذاشت رو گونه قرمزم که از سردی پاییز قرمز بود و قرمز تر شد! خیلی قرمز شد! اندازه تمام قرمزهایی که اینجا نوشتم. وقتی این خاطره عین یه فلاش بک از جلو صورتم رد شد، صداش زدم و اومد تو اتاقم و بهش یاد دادم چطوری کفشاشو بپوشه. بعد یه سری پادکست که همیشه دلم میخواست بهشون گوش بدم رو جدا کردم لینکاشو گذاشتم توی یه پوشه توی اپلیکیشن raindrop که مواقعی که توی اسنپ نشستم زل زدم به زمینهای سبز که کم کم دارن زرد میشن، اونجا گوش کنم. اپ raindrop یه اپلیکیشنه برای نگه داری لینکها.. چیز به درد بخوریه. یه دفترچه و یه خودکار مشکی گذاشتم رو میز کنار صفحه کلید، که هر موقع از تو یادم اومد اونجا بنویسم، برای ساعتِ ثابتِ سوگواری در هفته. خیلی ساکت بودم امروز. همش داشتم به پیانو بیکلامی که پخش میشد گوش میکردم. امروز صبح که من مرده بودم، بلند شدم دستمو دراز کردم سمت جنازهام و گفتم پاشو مرد، اتفاقیه که افتاده، پاشو باید ادامه بدیم...