عصر یهو دلم آنچنان گرفت و غرقِ غم و دلتنگی و گریه شد که کلمهای برای وصفش نیست. هیچکسم خونه نبود. توی تاریکی دراز کشیده بودم و نورِ بی نورِ پنجره کمی تا قسمتی از اتاق رو روشن و تاریک کرده بود. خواستم موزیک گوش کنم، آپارات موزیک رو باز کردم و یه موزیک رندوم پلی کردم! خوب بود بد نبود اما بعدی... بعدی برگهای ریخته از فریبرز لاچینی بود! انگار مثلا خدا اون بالا نشسته بود و داشت میگفت "هووم! خب بذار ببینم دیگه چطوری غمگینترش کنم!" انقد غم این نتها زیاد بود که پاشدم رفتم تو حیاط نشستم. به آسمون نگاه میکردم. ماه دقیقا بالای سرم بود. پاهامو بغل کردم تو شکمم و یکم از هوای سردِ ناشی از بارونِ امروز رو قورت دادم تو ریههام. ماه چه قشنگ بود! یه آن حس کردم بهتره که بهش نزدیکتر بشم پس پاشدم پلهها رو طی کردم تا پشتبوم. اونجا رو لبه بوم نشستم و پاهامو ول دادم به هوا. یاد تو افتادم که هر وقت دلت میگرفت میرفتی پشتبوم و به شوخی میگفتم "میری کفتر بازی؟!" ماه رو نگاه کردم. نصفه بود. میدونستم نمیشه ولی با گوشیم یه عکس ازش گرفتم! خیلی تار نیست ولی خب دوسش دارم! داشتم به این فکر میکردم که پرت کنم خودمو چه اتفاقی میوفته؟ عمیقا داشتم به خودکشی و مرگ فکر میکردم (از بس اون غمِ عصرانه زیاد شده بود) برگهای ریخته که خوب ریخته شد، پاشدم و بدون اینکه خودمو بتکونم اومدم پایین. شب شده بود..
یه چایی ریختم و اومدم پشت کامپیوتر. غم انگار دست از سرم برداشته بود... بعد از چند ساعت برنامهنویسی دیدم هنوز کسی نیومده خونه ولی نذاشتم اون حس تنهایی و غم نزدیکم بشه. پاشدم برای اولین بار آشپزی کردم! خیلی خندهدار بود. نمیدونستم از کدوم نوع روغن بریزم؟ چه ظرفی بردارم؟ اول گاز رو روشن کنم یا درِ یخچال رو باز کنم؟ پس برای اولین حرکت یه موزیکِ شادِ دهه ۸۰ پلی کردم و باهاش همخونی میکردم و از چت جی پی تی میپرسیدم چیکار کنم! خلاصه به عنوان اولین تجربه آشپزی یه املت ساختم (!) و آب پرتغال چکوندم توش و آوردم با سریال مورد علاقهام خوردم و نگاه کردم! برام عجیب بود! نه به اون افسردگیِ عصر و نه به این شادیِ شب! انگار یه چیزی عصر خودشو از پشت بوم انداخت پایین و دوباره متولد شد!...