دلم برات تنگ شده! دلم میخواد زمان برگرده عقب و تمام لحظاتی که باهات قهر بودم، کینه به دل داشتم، میخواستم ازت دور بمونم رو بیام باهات بریم کوه! یا نه اصلا بشینم تو مغازهات دو کلمه باهات حرف بزنم. اصلا بگم هر وقت رفتی برای مغازهات لوازم بیاری به منم بگو با هم بریم کمکت کنم. یا هر وقت میخواستی بیای برات یه نرمافزاری رو نصب کنم، خودمو قایم نمیکردم که بگم نیستم و کار دارم و... الان دارم میفهمم که "خیلی زود، دیر شدن" یعنی چی! تا به خودم اومدم دیدم باید از لحظاتی که پیشت بودم نهایت استفاده رو میکردم، یکی زد رو شونهام و گفت "به چی فکر میکنی دو ساعته؟ بریم؟" و گفتم "هیچی... آره بریم" و همونطوری که به تاریخِ رفتنت خیره شده بودم، یه فاتحه دیگه برات خوندم...