امروز یادم افتاد به پیامکی که داده بودی: "با هم میجنگیم و زندگیمونو درست میکنیم. خب؟" و منِ احمق به دروغی که گفتی گفتم "خب.." دروغ گفتی... تو اصلا بلد نبودی بجنگی! تو اصلا نمیفهمیدی جنگیدن یعنی چی. مثل یه آدمی که توی سوئد زندگی میکنه و توی اخبار میشنوهه توی خاورمیانه جنگه. تو در همین حد از جنگ میدونستی و من داشتم اینور همه کار میکردم تا بتونم خوشحالت کنم. دیدم.. جنگیدناتو، دل شکستنتو، رفتنتو و امشب لبخندایی که توی عکس پروفایلت زده بودی. دوباره دست و پام شل شد، هر چند دقیقه یه حسی مثل شوک الکتریکی کل بدنمو میگیره. میدونم برگشتن تو انگار "محاله" اونقدری که اگر آرزو کنم کاش از اول ندیده بودمت، قابل برآورده شدن تر از برگشتنِ توهه...