باد میاد! باد خیلی خوبه. بادی که صدا داره، زوزه میکشه بهم آرامش میده! پشتِ به پنجره و رو به روی صفحه ترمینال و کدنویسی نشستم، از روی لپ‌تاپی که سریال توش پخش میشه میتونم پرده پشت سرم رو ببینم. هیولا پشتش قایم شده. از وقتی خانوم دکتر گفته باید قلعه سیاه بیای بیرون و هیولا و شاه سیاه و بانوی قرمز پوش و آبی و... رو رها کنی، هیولا یکم باهام تو قیافه‌اس! تو خیابون با فاصله ازم راه میره! شبا پشت پنجره میشینه. سیب‌هاشو از سیب‌های من جدا کرده. چی بگم! هر کاری دوست داری بکن هیولا! این هفته توی اتاق درمان خانوم دکتر وقتی گفت "دیدی تونستی از قلعه بیای بیرون و هیولا و ... رو فراموش کنی؟" منم گفتم "آره..." هیولا تکیه داده بود به صندلی خانوم دکتر و گفت "هه!" یکم خنده‌ام گرفت! امیدوارم خانوم دکتر نفهمیده باشه برای یه لحظه به صورت هیولا که بالا سر خانوم دکتر بود نگاه کردم. بگذریم. چی داشتم میگفتم؟ آها باد... نمیدونم چرا ولی باد بهم خیلی آرامش میده. اگر خیلی دقت کنی، توی باد میتونی صدایِ تمام آدمایی که دوست داری رو گوش کنی! توی سریالی که داره پخش میشه یه جا میگه "اگه روزی یه سیب بخوری دیگه لازم نیست دکتر بری!" هیولا از پشتِ پنجره میگه "راست میگه! سیب برای سلامتی خیلی خوبه!" بهش نمیگم ولی کاش از پشت پنجره بیاد بیرون و بتونم بغلش کنم!...