این روزها به عنوان یک شغل پاره‌وقت دارم برای کسی پادکست ادیت می‌کنم. کارش منتورینگ و کوچینگ خصوصیه. دیروز یه پادکست داد که موضوعش «شکرگزاری» بود. همین باعث شد دوباره به این کلمه فکر کنم؛ کلمه‌ای که راستش رو بخواین خیلی خیلی خیلی باهاش مشکل دارم. از نظر من، مفهوم شکرگزاری خیلی وقت‌ها بیش از حد رمانتیک شده. و بله، اگر لازم باشد از این حرفم دفاع هم می‌کنم.
یک مثال از زندگی خودم: وقتی اینترنت قطع شد، عملا دسترسی من به سایتی که روی وردپرس داشتم از بین رفت. سرعتش به قدری پایین بود که تقریبا غیرقابل استفاده بود. در اون شرایط تصمیم گرفتم سایتم رو از صفر کدنویسی کنم. این کار باعث شد اعتمادبه‌نفس بگیرم و بفهمم میتونم پروژه بگیرم. بلاگیفای رو نوشتم، برای خانم دکتر سایت ساختم و بابتش پول گرفتم. اما آیا باید شکرگزار قطع شدن اینترنت باشم چون باعث شد به این نقطه برسم؟ از نظر من نه. این وضعیت همچنان یک وضعیت بد و مزخرف هستش!
یا یک مثال دیگر: فرض کنید کسی صبح از پله‌ها سر میخوره و میوفته. آیا باید شکرگزار باشه که سرش به پله نخورده و قطع نخاع نشده؟ به نظر من این طرز فکر کمی عجیب هستش. همین‌طور که برایم عجیب است اگر بخواهم بنشینم و بابت این‌که هوایی که نفس می‌کشم سمی نیست شکرگزاری کنم!

برای من چیزی که واقعا اهمیت داره "هنر ادامه دادن" هستش. اگر اینترنت قطع نمیشد، احتمالا مسیر من جور دیگه‌ای ادامه پیدا میکرد، شاید همچنان یوتوبر بودم، بزرگترین پیج پایتون توی اینستاگرام رو داشتم، یا به قول دانشجوهام یکی از بهترین مدرسین برنامه‌نویسی ایران بودم! اما خب اینترنت قطع شد و من یک مسیر دیگه‌ای رو تا اینجا جلو رفتم و راه‌های مختلفی برای کسب درآمد ساختم. اگر فردا شرایط از این بدتر هم بشه، بازم سعی میکنم یه راهی برای ادامه دادن پیدا کنم. برای من مسیرهایی که برام پیش میان و حق انتخابشون رو ندارم؛ به دسته‌های "خوب" یا "بد" تقسیم نمیشن. که بشینم و بابت بدترین اتفاق‌ها هم دنبال یک جنبه مثبت باشم و بعد بگم شکرگزارم! یه جورایی انگار پشت واژه "شکرگزار بودن" یه کلمه متضاد هم وجود داره که میگیم اگر فلان شرایط به وجود اومد "شکرگزار نیستیم!" و این نشدنیه چون امکان نداره برات اتفاق بد نیوفته! واقعیت اینه که بعضی چیزها واقعا بد هستن! ولی خب که چی؟! اگر اون "بد" ها برای آدم پیش اومد باید بزنه تو سرش؟ بگه دنیا به آخر رسیده؟! من حتی اگر جای همون کسی بودم که از پله‌ها افتاده و حتی اگر قطع نخاع شده باشه، باز هم احتمالا سعی میکردم یه راه برای زندگی، برای فعالیت، برای برنامه‌نویسی پیدا کنم یا خلق کنم!
از نظر من "شکرگزاری" یکی از بیهوده‌ترین کارهای دنیاست. و چیزی که برای من مهمه اینه که آدم بتونه توی هر شرایطی، به هر شکلی که ممکنه، ادامه بده.