حدودا عصر بود که پشت سیستم طبق معمول در حال کدنویسی بودم تا که یه صدایی از بیرون تمرکزم رو بهم ریخت. فکر کردم چیزی افتاده، پاشدم رفتم بیرون و وسطِ حیاط بودم که تازه فهمیدم چی شده! صدای موشک میومد (گروووومب) و بعد یه موجی از لرزه و یه باد خفیف. این نزدیکترین تجربه از شرایط جنگی بود برام. کنارِ شهرکِ ما یه شهرکِ صنعتی هستش که توش یه کارخونه رو هدف گرفته بودن. اونم نه یک موشک، نه دو موشک... دو نفر شهید شدن. یکیش خانومی بود که یه بچه یکساله داشت. دخترش نمیدونست چی شده! خودِ صدای موشک و موجهاش چیز ترسناکی نبود. بیشتر نتایجش غمانگیز بود. و اینکه الان یه ترس برام شکل گرفته که اگر بیرون رفتم، آتوسا چی میشه؟
پ.ن: آتوسا عروس هلندیمه.