اون سالی که ماجراهای مهسا امینی و در ادامه‌اش رخ داد، اینترنت ملی شد و منی که کسب و کارم وابسته به اینترنت بود تقریبا تمام درآمدم صفر شده بود. یادمه زمانی که قرار گذاشتیم همو ببینیم، یک هفته قبلش من کلی کار کرده بودم که بلیت قطار و ... رو بگیرم همچنین گشته بودم و بهترین مدل کالیمبا رو برات خریده بودم! خیلی کار کردم اون زمان و همه‌اش هم خرج کادو و بلیت و پول شام و ناهار و صبحونه و... شد. شب و روز پروژه برنامه‌نویسی قبول کردم. وقتی اومدم تهران و کالیمبای کادو شده رو بهت دادم، خیلی ذوق کردی! خیلی زیاد. همون لحظه ازت یه عکس گرفتم. لبخندت، ذوق چشمات، فرفریات، کالیمبایی که بغل کردیش... اونجا تو دلم گفتم آخ.. چقدر ارزششو داشت! اون همه کار کردن برای دیدن این ذوق :) الانم هر وقت اون عکس رو میبینم حس خوبی بهم دست میده. حس اینکه چقدر آدم امنی بودم برات! میتونستم امن‌‌تر باشم ولی تو نذاشتی... تو نخواستی.. حالا از اون حس "آدم امن بودن برای تو" یه عکس از ذوق تو مونده برام و چند تا پروژه برنامه‌نویسی بایگانی شده...