هیولا اینبار قرصا رو از کجا گرفتی؟! "از همون داروخونه قبلیه؛ چطور مگه؟" هیچی انگار دیگه اینام اثر نمیکنن. "چرا مگه چی شده؟" بی‌قرارم، آشفته‌ام، حالم خوب نیست. حالم بده. هیولا هزار تا کار دارم و نمیدونم کدوم رو انجام بدم. از هر کاری یکم انجام میدم حوصله‌ام سر میره....

هیولا ور رفتن با مکعب روبیک رو میز رو تموم میکنه و میگه میخوای شعر بنویسیم؟ همیشه جواب داده و خوب نوشتی! یادت میاد همیشه بهترین شعراتو توی بدترین حالت‌ها نوشتی! "دلم میخواد ولی برای شعر نوشتن باید به اندازه کافی افسرده باشی، من افسرده نیستم الان!"

حتی همین نوشته‌ای که نصفشو تو نوشتی و نصفشو من هم مطمئن نیستم منتشر کنم تو وبلاگ یا نه... چه وضع عجیبیه. پاهام یخ زده، کل بدنم داره میلرزه، همزمان دارم عرق هم میکنم. نگام میوفته به نوتی که چسبوندم به گوشه مانیتور، نوشته "تو مامور به اقدامی؛ نه مسئول به نتیجه" گوشم پره از این همه حرفای روانشناسی زرد و این چرت و پرتا، سرمو میذارم رو میز و چشمامو میبندم. حال الانم اینطوریه که انگار دارم تلاش میکنم جیغ کشیدن ۳۰۴ تا دختر رو ساکت کنم! انگار یه برگم که یه کرم داره میخورتش یا یه خونه در حال سوختنم که نمیتونه فرار کنه! حالم خوب نیست! لعنت به قرصای بی اثر... البته شایدم این اثرِشونه!