امروز خیلی دلتنگت بودم! هر روز دلتنگتام اما امروز یه جورِ دیگه بود. امروز حس میکردم کنارمی (واقعاها...) ولی نمیتونستم تو رو به بقیه نشونت بدم! نمیتونستم بغلت کنم! مثل بچهای که پشت ویترین اسباببازی فروشی واستاده و نمیتونه اون ماشینی که دوست داره رو دست بزنه! دلم گرفت... وقتی این فکر اومد تو سرم که الان کی میتونه بغلت کنه؟ هیولا زد به شونهام و گفت "به تو چه ربطی داره؟" راستم میگه... به من چه؟ من الان دیگه احتمالا هیچجایی تو قلب و مغزِ تو ندارم و این خیلی غمانگیزه چون تمام قلب و مغزِ من تویی! من هنوز مثل روزای اول که مینشستم زوم میکردم و تعداد مژههاتو میشمردم دوسِت دارم! اصلا حاضرم باهات شرط ببندم هیشکی اندازه من دیوونهوار دوسِت نداره! شرط میبندم دیگه هیچکس قلبِ سرت رو که با فرفریات درست شده بود پیدا نکنه.... که وقتی نشونت دادم قند تو دلت آب شد و گفتی "چه خوبه که اینقدر دقیق با جزئیات حواسِت بهم هست" منم گفتم "معلومه که هست دلبر... باور نداری؟ بشین تماشا کن..." ولی خب ننشستی تماشا کنی... رفتی! من موندم و شعرایی که برای دستات گفتم، برای لبات، چشمات، پیشونیت، نوک دماغت، فرفریات، گردنت، قلبِ سرت :)