آدم با کسایی که دوستشون داره، قمار نمیکنه! بازی شاید بکنه. قمار ولی نه. اینو که گفت، رو کردم سمتش و گفتم "چرا الان اینو بهم میگی هیولا؟ از خیلی وقت پیش چرا نگفتی بهم؟" گفت باید بهش میرسیدی! به ساعت نگاه میکنم ساعت پنج و بیست و هفت دقیقه عصر جمعه (جمعه..!) هستش. غرقِ اضطرابی که نمیدونم دیگه دقیقا ناشی از چیه! پیچیده شدم به خودم یه گوشه اتاق و دارم به این فکر میکنم حرفِ هیولا چقدر راسته! دارم به این میرسم که دوستم نداشتی و دروغ گفتی! بعد رو میکنم به هیولا و میگم خب شاید دوستم داشته ولی نمیدونسته این قماره! اخماش میره تو هم! مثل اون شبی که دعوا و کتک کاری میکردیم میشه...!