خانوم دکتر کتاب قطور و بزرگِ "آسیب شناسی" رو باز کرد و یه پاراگرافی رو آورد و گفت اینجاشو بخون: "یکی از راه‌های درمان افسردگی این است که آدم‌ها مشغول کاری شوند! یعنی اگر آنها را مشغول کارهایی که دوست دارند بکنیم در آن لحظات است که افسردگی را تجربه نمیکنند و اگر آن لحظات ادامه دار باشند به تدریج لایه افسردگی روی آنها نازک‌تر میشود" و کتاب رو بست و نشست جلوم و ادامه داد "یعنی این هفته ازت میخوام مجبورکی کارهایی رو بکنی که دوست داری! ورزش، برنامه‌نویسی، ساز زدن، کتاب خوندن، میخوام خودتو مشغول نگه داری" گفتم آخه من حال ندارم برم پیاده روی! حال ندارم الان پاشم یه آهنگ بسازم! گفت "این تو نیستی که اینا رو میگه! افسردگی توعه که اینا رو بهت میگه! ولی تو باید با لجبازیِ کامل خودتو مجبور به اون کار بکنی چون علیِ قبلِ افسردگی اون کارا رو دوست داشته!" الان یاد این حرفا و یادِ اون شب افتادم. الانی که گوشی رو قطع کردم! خانم دکتر زنگ زده بود که باهاش برم طبیعت گردی! گفتم نه... بهانه الکی آوردم که کار دارم و... حس بدی دارم نسبت به دروغی که گفتم و به حرفی که زده بود گوش ندادم! خواستم بنویسم درسته که خانوم دکتر از یه رفرنس معتبر اون حرفا رو زد ولی من تا جایی که یادمه همین بودم! همین آدمِ ضدِ حالِ ضدِ اجتماعیِ ضدِ تفریح! مهم نیست خانوم دکتر دیگه کیو میخواسته ببره طبیعت گردی! مهم نیست تو به خاطر این چیزا رفتی از پیشم یا نه! من همیشه همین بودم. قبلِ تو، موقعِ اومدن تو، قبلِ افسردگی، بعدِ افسردگی، بعدِ ...