هیچوقت از حل معادله‌ها خوشم نمیومد! مفهومش رو دوست داشتما... اما از حل کردنشون فرار میکردم. تا یه خط میام وبلاگ بنویسم آلارم قرص خوردن صداش در میاد! قرص خواب رو که میخورم ادامه میدم... اره داشتم میگفتم... رفت و رفت تا که تو اومدی! تو خودت اومدی.. و الان که رفتی معادله‌ای که شکل گرفته رو کم کم دارم حل میکنم. با خودت گفتی میرم اون شوق و ذوق و احساسش رو خرجم میکنه، یه مدت تنها نیستم، تازه اگرم خوشم نیومد کنکور رو بهانه میکنم و میگم چون قبول نشدی منم میذارم میرم! اونم فکر میکنه تقصیر اون بوده! اون کوتاهی کرده. هیچوقت به این فکر نکرده بودم. تا همین امشب. یهو دیدم چقدر make sense کرد... چقدر تو خوب بلد بودی معادله بچینی و چقدر من ساده بودم که به این فکر میکردم از تمام معادله‌های دنیا میتونم به تو پناه ببرم و آروم بشیم! چه میدونستم تو خودت ترسناک‌ترین معادله رو برام نوشتی... دستام از نوشتن ادامه این متن بی میلی میکنن. زبونم چسبیده به فک بالام و هیچ حرفی دیگه برای گفتن ندارم. چقدر امشب تاریکه! همیشه تاریک بود ولی امشب یه جور عجیب و عمیقی تاریکه!