چند شبه دارم یه آدمی رو خواب میبینم که اینجا در موردش نوشتم! وقتی بیدار میشم حس بدی دارم. حس بدی دارم از اینکه بیدار شدم! من توی خواب حالم خیلی بهتره پس اصلا چرا باید بیدار بشم؟! وقتی بیدار میشم میبینم لپتاپ و گوشی و همه چی روشن و یهو بیهوش شدم و خوابم برده! یاد اون دوستم میوفتم که میگفت ببخشید از خستگی بیهوش شدم و نتونستم جوابتو بدم! به این فکر میکنم نکنه واقعا مثلِ الانِ من بوده و من الکی فکر کردم بیارزشم براش و اون دوستی رو تموم کردم؟ بعد از اون خوابم نمیبره، لپتاپ رو باز میکنم سریال ببینم، توی سریال یه خانومی یه لبخندی میزنه که یاد یکی از دوستایی میوفتم که اون زمانا خیلی داشت تلاش میکرد من بیخیالِ تو بشم و خودمو اذیت نکنم (قبل از اینکه بیای بگی دوسم داری!) و من اونو به خاطر تو دور کردم از خودم به خاطر یه سری دلایل الکی که الان بهشون فکر میکنم واقعا خیلی بد همه چیو تموم کردم. من خیلی از دوستیهامو بدون اینکه صحبت کنم بدون اینکه تلاش کنم برای درست کردنش، از دست دادم. حالا یا من حرف نزدم، یا طرف مقابلم حرف نزد. اما از اینکه فکر کنم کوتاهی از من بوده، اذیت میشم. این اورثینکها اونم ساعت ۳ و ۳۳ دقیقه شب که از خواب بیدار شدی کار خوبی نیست! سعی میکنم حواسمو به سریال پرت کنم اما نمیشه پس سریال رو میبندم میرم یه کدی چیزی بنویسم... اصلا برام مهم نیست چی بنویسم پس API واتساپ رو برمیدارم، یه برنامه مینویسم که پیشبینی وضع آب و هوای فردا رو برای دوستام هر روز بفرسته. وقتی میرم واتساپ رو فعال بکنم عکس تو رو میبینم... آخ... گل بود به سبزه نیز آراسته شد! ولی خب حداقل اینو میدونم که برای تو یکی تمامِ تلاشمو کردم و هرررر کاری فکر کنی انجام دادم که بمونی. هیولا هم رو صندلی خوابش برده اونجا بیدار میشه میگه "اگر فکر میکنی آدم بدی هستی، پس آدم بدی هستی" فکر میکنم درست میگه...