به خودم نگاه میکنم، به گذشته‌ام، به مسیری که اومدم، به کارهایی که کردم، به کارهایی که نکردم، نمیدونم چرا بعد از این نگاه کردنا همیشه از خودم بدم میاد. شاید به خاطر اینکه اون چیزی نشد که باید! شاید به خاطر کمالگراییه که فکر میکردم یه مسیری رو بدون اشتباه قراره طی بکنم. شاید به خاطر اینکه این همه چیز رو با هم جلو بردم و توی هیچکدوم به چیز خاصی نرسیدم. هیولا اینجا میپرسه "منظورت از خاص چیه؟! به چه میخواستی برسی؟" میگم "تو هم شدی شبیه خانم دکتر؟" و ادامه میدم چه میدونم مثلا شاید توی برنامه‌نویسی انتظار داشتم یه چیز خیلی بزرگی نوشته باشم. یا مثلا توی موسیقی عضو یه گروه بزرگ باشم یا مثلا توی میکروب‌شناسی یکی دو تا مقاله تحقیقاتی نوشته باشم یا مثلا در مورد طراحی واکسن حداقل کشف که نه ولی یه اظهار نظری کرده باشم! یه نصیحت از طعم تجربه بهتون بدم که اگر شما هم توی شرایط و افکارات مشابهی قرار گرفتین از همینجا به بعد دیگه ادامه ندید و پاشین برین بیرون یه هوایی بخورین! بعدش جالب نیست! بعدش از گله کردن شروع میشه، وسطش به ناامیدی و فرسودگی میرسین، تهش میبینید یکی دو تا هیولا دیگه خلق کردین توی خودتون! یکی میگه "خاک بر سرت تو هیچی نشدی" یکی میگه "وای این همه وقتت رو هدر دادی" یکی میگه "باید این کار رو میکردی اون یکی کار رو نمیکردی!" و... بعدش به جایی میرسی که میبینی نه فکر کردن به این چیزا کمکت میکنه نه فکر نکردن به این چیزا...! حتی دیگه قرصای استرس هم این مواقع جواب نیستن.