میون این همه کار که ددلاینش نزدیکه، با این حالی که دارم (دندون درد و بدن درد و..) با کلی مشغله فکری که دارم از قطعی اینترنت و صفری درآمد بگیر تا... یهو میای میشینی رو صندلی سفیده (چون صندلی سیاهه مال منه) و دستتو میذاری زیر چونهات و زل میزنی به من! وقتی تحویل نمیگیرمت میگی "چی شد پس؟ تو که گفتی اندازه جفتمون تلاش میکنی که منو به دست بیاری!" راستش از این حرفت خیلی دلم میگیره! ته دلم میگم "مگه تو آخه موندی! مگه تو آخه فرصت دادی!" رو میکنم سمتت و میگم "زورم نرسید... من تنهایی به این زندگی زورم نرسید. من زورم به نبودن تو نرسید. من زورم به قرصا نرسید. من زورم به حرفای تلخی که زدی نرسید. میدونی؟ به دست آوردن تو بلند کردن کمد لباس موقع اسبابکشی نیست که یه نفره بغل کنم بردارم ببرمش. یه چیز دو طرفه بود. یا تو هم باید تلاش میکردی یا حداقل یه گوشه وامیستادی تا من یه خاکی به سرم بریزم. نه که وسطِ این کوهی که برات میکندم منو تو این آوار تنها بذاری و خاکم کنی و بری"
آره خلاصه... من زورم نرسید.