نمیدونم میخوام چی بنویسم! فقط میدونم میخوام بنویسم. برای همینم بود که اینجا رو خلق کردم. برای وقتایی که یه چیزی تو دلمه ولی نمیدونم چطوری بیانش کنم. این ناگفتهها گاهی وقتا میشن نت موسیقی، گاهی وقتا میشن نقاشی، گاهی وقتا میشن کدنویسی و گاهی وقتا میشن خطخطیهایی که اینجا میذارم. گاهی وقتا از خانوم دکتر و اتاق درمان میگم، گاهی وقتا از تو میگم، گاهی وقتا از خیال تو میگم، گاهی وقتا هیولا میاد جنگولک بازی در میاره. گاهی وقتام انگار هیچیم نیست یه نقاب خوشحال میزنم تو صورتم و مینویسم آی مردم من فلان چیز رو ساختم بیاین استفاده کنید. اما هدف پشتِ تمام این خطخطیا اینه که اون ناگفتهها رو یه جوری تخلیه کنم. کامل تخلیه نمیشه ولی خب تلاشم اونقدرام بی فایده نیست.
یه وقتایی حالم اونقدر بد میشه که اصلا کاری به اون ناگفتهها هم ندارم. میگم به درک بذارن باشن! مثل الان که زیر آواری از چالشهای مالی، چالشهای کاری و چالشهای زندگی گیر کردم که حتی به تو هم میگم "به درک که نیستی!" ولی زود حرفمو پس میگیرم :) راستش امروز حس میکردم قراره از تو خبری بشه! نمیدونم همینطوری به دلم افتاده بود... چند ماه دیگه میشه سه سال که رفتی. من خیال میکنم که تو خیال برگشتن داری و بعد با هیولا به این خیال یکی میخنده و یکی میگریه! مثل اینکه اون ناگفتههای دلم به مغزمم سرایت کرده! یه جوری که حتی دیگه نمیتونم فکر بکنم چطوری کدهامو بنویسم.