سال قبل، داشتم به خودم میگفتم که کاش من "فلان چیز" رو یاد داشتم! خیلی خفن میشد. بعدش گفتم بیام هدفگذاری کنم که سال بعدی همین موقع (که یعنی امسال میشه) این چیزی که میخوام رو یاد بگیرم. اما بعدش یه چیزی توم گفت که "چه فایده؟ اون موقع دیگه ارزشی نداره" اما الان که رسیدم به اون لحظه میبینم که داره... ارزش داره! اگر یاد داشتم ارزش داشت! ولی به جاش ولش کردم و توی یاد گرفتنش پیوسته نبودم. برای همین خواستم اینجا بنویسم اگر شما هم چنین تفکراتی دارین بهشون توجه نکنید و شروع کنید به یه هدفگذاری و شروع برنامه‌ریزی کردن براشون. توی برنامه‌نویسی برای حل مسائل، یه مسئله رو اونقدر به بخش‌های کوچیکتری میشکنن که عملا دیگه چیزی برای حل شدن باقی نمونه! اگر چیزی که میخواین بهش برسین زیادی به نظر بزرگه بدونید به اندازه کافی اون رو به بخش‌های کوچیکتری نشکستین. یه مثال میزنم:

من میخوام سال بعدی همین موقع توی جنگو به تسلط کافی برسم. به نظر مسیر بزرگیه! پس میام به ۴ فصل تقسیمش میکنم. فصل بهار یه سری موارد، تابستون یه سری و... کافیه؟ نه! میام میشکنم به ماه‌ها، به روز‌ها. آیا بازم کافیه؟ نه! روز رو هم باید بشکنید. من میخوام فردا یه چیزی رو یاد بگیرم! این کافی نیست! باید مشخص کنید صبح یه نگاه گذرا میکنم، عصر روش دقیق میشم و شب تمرینش میکنم! حتی اگر بخواین بازم میشه عمیق‌تر شد. نگاه گذرا از چه منابعی؟ مطالعه دقیق از چه چیزی؟ چند ساعت؟ و... اینطوری میبینید کل این اهداف زندگی و لایف‌استایل شما رو شکل میدن و عملا هیچی حس نمیکنید ولی شما دارین هر روز یه قدم به چیزی که میخواین بهش تبدیل بشین نزدیک میشین!