تا همین چند وقت پیش خیلی با خودم کلنجار میرفتم که "وای چرا فلانی میدونست حالم بده ولی چیزی نگفت؟" یا مثلا "وای من چقدر به فلانی کمک کردم یه دستت درد نکنه نگفت!" و از اینجور حرفا. اما مخلوطی از گذر زمان + کتابهای غیرِ زرد روانشناسی + تراپی و اتاق درمان بهم کمک کرد تا بفهمم تو این دنیا فقط خودمم و خودم... پرانتز باز - این اصلا خبر غمگینی نبود - پرانتز بسته! نمیگم آدم باید تمام ارتباطاتش رو قطع کنه و بره توی غار تنهایی خودش و برای خودش باشه! نه.. انسان زاده شده برای ارتباط گرفتن. فقط دیگه به جایی رسیدم که از خودم خوشم میاد و با خودم حال میکنم. خودم رو دوست دارم. اگه هیچکسی حالمو نمیپرسه، آخر شبا خودم از خودم میپرسم "آقای ربات؟ حالت چطوره برادر؟" سعی میکنم خودم برای خودم آدم خوب و درستی باشم. حالا اگر کنارش کسی حالمو پرسید که چه بهتر! اگه نبود هم من خودمو دارم.
این روزایی که شهرمون رفت زیر حملات موشکی، به وسیله این هنرِ ظریف انتظار نداشتن از کسی، کاری کردم افسردگیِ اینکه چرا هیچکس از کسایی که منو میشناختن حالمو نپرسیدن؟! نتونه توی مغزم خونه کنه :)