کاش یکی بود بهم بگه چند پنجشنبه باید بگذره تا "شوق و ذوق قطار سوار شدن ساعت شیش و نیم شب به مقصد تهران" یادم بره یا برام عادی بشه؟ اینکه شب تو قطار نخوابیدم که اتو لباسم خراب نشه؟ (که آخرم شد) بگه چند جمعهی دیگه باید بگذره تا نه صبحِ جمعهای که جلوی ایستگاه راهآهن تهران پریدی بغلم یادم بره؟ چند تا قرص دیگه باید بخورم و بخوابم تا اینقدر دیگه از خودم بدم نیاد که تو از پیشِ من رفتی؟ ولش کن... کیو دارم گول میزنم؟ حتی هیولا هم میدونه پشتِ این کتاب خوندنا، کد نوشتنا، آهنگای بیخودی شاد گوش دادنا، برنامهریزیا برای مهاجرت و اسپانیایی یاد گرفتنا، ساز زدنا، نوشتنا، خوندنا، پشت همشون یه دلتنگی عمیق خوابیده که دو و نیم ساله بیدار نشده بره، دویست و پنجاه سال دیگه هم نمیره. تو بگو هیولا! بگو چند پنجشنبه دیگه باید بگذره تا بالاخره اینو قبول کنم که حالم دیگه قرار نیست خوب بشه؟