خیلی وقته ازت ننوشتم... فکر نکن سرم جایی گرم بوده و فراموشت کردم. من که مثل تو نیستم... همیشه هر لحظه به یادتم منتها یکم درگیر پروژهها بودم که تحویل بدم و بتونم یه درآمدی توی این روزا داشته باشم. شبا پشت سیستم رو صندلی خوابم میبره و صبح کف اتاق خودمو خیره به سقف پیدا میکنم! دوز قرصامم زیاد شده بالاخره منم تا یه حدی زورم به قرصا میرسه... ولی تو هیچوقت فکر نکن من تو رو یادم رفته خب؟ من هنوز از خوردن یه نون خامهای گرفته تا انجام پروژههای پیچیده برنامهنویسی توی تمام خوشیهای نصفه و نیمه زندگیم دلم میخواد تو هم باشی.کاش مثلا الان میشد یه جوری بفهمم تو کجایی و چیکار میکنی! کاش میشد بفهمم این مسیر قشنگی که داشتیم میرفتیم رو با چی عوض کردی! کاش میشد بفهمم الان دلت خنک شده؟ به چی رسیدی؟ کاش وسط برنامهنویسی، پوشه عکساتو ببندم و به کار تمرکز کنم...