این چند روزه از بلاگیفای دور بودم، مشغول تسکهای کوئرا بودم و با افسردگی سر میکردم! امشب تیر آخر رو وقتی زدم که با هوش مصنوعی عکس عمهام رو بازسازی کردم! دلم براش تنگ شد. خیلی تنگ شد... ولی هیولا میگه من خودخواهم! میگه من دلم برای کسی تنگ نمیشه. برای حسی که کنار اون آدم داشتم تنگ میشه. برای اینکه اون آدما به من حس خوبی میدادن. برای اینکه حال بد من براشون مهم بود و وقت میذاشتن برام و حال خوبِ من براشون یه جشن بود. آدمایی که معنی سه نقطه گذاشتنا ته جمله رو میدونستن. حالا دیگه نیستن. هیچکس نیست. تو نیستی، عمه نیست، بابا نیست، خانم دکتر هم به زور کاری کرد که از قلعه بیام بیرون پس بانوی قرمز پوش هم نیست... هوفف بگذریم! فکر کنم فردا اینجا رو یکم تغییر بدم یه داشبورد مدیریتی بهتر بنویسم براش...