یه نخل بزرگ وسط مطب، یه من اینورش، یه میز اونورش، نشستم تا نوبتم بشه. یکی در میزنه و منشی پامیشه بره در رو باز کنه از بین میز و نخل رد میشه نه از بین من من و نخل! چرا؟! با اینکه اینور نزدیک‌تر بود به در! نکنه میترسه ازم؟ هیولا؟ نکنه این تو رو میبینه! خانم دکتر غیبتشو پیشم کرده! میگفته "چقدر آدم موفقیه چقدر دقیق و چقدر آقاس!" گوشم انقد از دروغ‌ها پره که حقیقت‌های احتمالی رو هم نمیتونم بشنوم. چه شب خوبیه... ساکته... البته به جز صدای دزدگیری که قطع نمیشد و مدام توی اتاق درمان توی گوشم بود. چقدر تراپی خوب بود. خانوم دکتر امشب منو قشنگ تراپید :)