نمیدونم اول گفتم "آخ" یا اول دردش رو حس کردم! پایهِ‌ی صندلی که هیولا پرت کرد سمتم خورد تو پیشونیم. چشمامو بستم حس کردم جمجمه‌ام تکون خورد. از عصبانیت دستم دنبال اولین چیزِ قابل پرت کردن (و البته سنگین و تیز) بود که دمبل‌هامو پیدا کردم و یکیشو پرت کردم تو شکمش. همین که رفت دمبل رو بگیره پریدم و یه لگد زدم صورتش و پرت شد خورد به پنجره. چند تا از چسب کاغذیا که به پنجره زدم کنده شد. یکی از نوار چسب ها رو برداشت و افتاد روم و اول سعی داشت نوار چسب رو بندازه دور دهنم که نشه حرف بزنم! ولی بعد که دید دارم گازش میگیرم ول کرد و نوار رو پیچوند دور گردنم که مثلا خفه‌ای کنه! کتاب چهل و هشت قانون قدرت به دستم اومد و کوبوندم به شقیقه‌اش و افتاد یه گوشه. هر دومون داشتیم نفس نفس میزدیم و نای حرف زدن نداشتیم ولی با همون نفس‌های نسیه گفتم "یعنی چی میشه برگرده و بگه 'هنوزم دوسم داری؟' " اینو که گفتم پاشد دوباره منو بزنه. فکر نمیکردم بزنه! فکر میکردم یه حالتی از تهدید باشه ولی محکم با لگد کوبوند تو شکمم و درد همه جامو گرفت. پاشو که داشت برمیگردوند گرفتم و هدایتش کردم سمت شیشه‌های کمد و زدم بهش. شیشه‌ها شکست و پاش رفت تو شیشه‌ها. 

سکانس بعدی: هر دومون داشتیم از مطب دکتر برمیگشتیم! هیولا پاش و سرش باند پیچی بود و گوشه لبش کبود.. من پیشونیم بخیه خورده بود و دستم از جا در رفته بود! و همه جام کبود!