این خاطره در گوشهی ذهنم باید بایگانی میشد ، اما....
میترسم جایی از دستش بدهم، مثل آن «اِله»یِ اساطیری که پس از پانصد سال دلیلِ عشقش را در غبارِ زمان گم کرد، من هم معنایش را از دست بدهم ، فراموشش کنم. برای همین، برای حفظِ این تجربهیِ لغزان، تنها به چند کلید واژهی جوهری بسنده میکنم؛ کدهایی برای بازگشت به این یا آن لحظه، پیش از آنکه غبارِ پوچیِ روزمره همهچیز را بیش از این بپوشاند.
امروز صبح، در سکوت نقطه ها، به «آقای زرد» فکر میکردم؛ به آن خیالِ خامِ تنهایی در جزیرهای دورافتاده، جایی که می شد تمام دغدغه ام کلاغ های کوچکی باشند که در همسایگی ام روی درخت کاج می نشستند و برایم داستان می گفتند.
آن وقت می شد ماشینِ قراضهام تنها همنشینِ کتابهایم باشد. شاید پنجشنبه ها می رفتم گشت، بعد روی سنگهای آن جزیره، نام درختها را با اسامی که با «الف» شروع می شدند ، حک میکردم؛ مثلا «النار»، «المین»، و «النوره» که نور را از پنجرهی پذیرایی شکار میکرد و می شد مورد علاقه ترینم. این بازیِ نامگذاری، احتمالا به چشم بوته های رز پای پنجره ام ، تنها یک تلاشِ مذبوحانه برای نظم دادن به آشوبِ ذهنیام می شد. بعد غروبها درخلوتش با باد شرقی شکایتم میکردند که این هم درسش را نمی خواند.
بعدازظهر، وقتی به پنجره خیره شدم، فقدانِ آسمان را با تمام وجود حس کردم. غفلتی که تازه به آن پی بردهام، دردی عمیقتر از انتظار داشت. تماشای پرستوها که در آبیِ بیکران رها بودند، لرزهای از اشتیاق بر تنم انداخت. آن رهایی، آن اغوایِ ارتفاع و ابرهای پنبهای،آن آزادانه سر خوردن در بغل باد ،به نظرم چیزی فراتر از زیبایی است؛ شبیه به ماهیتِ عشق است: باشکوه، وسوسهانگیز و دستنیافتنی، به طرز کنترل نشدنی دوست داشتنی.
پس از مدتها ایستایی، دوباره رقصیدم؛ بدون دامن چین چین یا همراهی برای گام هایم، بدونِ تشریفات. چرخیدنِ موزون در غبارِ نورِ عصرگاهی، باعث شد حتی برای چند ثانیه کوتاه از این بودنم در حال شگفت زده و شاد باشم ، به قلبم نشت که حالا در حال بودن را می فهمم.
و بعد هم...
بستنی پختم!
بستنی خیلی شبیه من بود.
بافت سرد و میرایش حاصل چندین ساعت هم زدن های بی وقفه است، اما انگار که قدر آن همه هم خوردن ها و همزدن ها را نمی داند ، دلباخته زمان شده و خودش را هم با کمی گرما می بازد.
به راحتی از هم می پاشد درست مثل خاطراتی که میدانم با اولین شعله یِ واقعیت آب میشوند. خمیر را که هم میزدم، انگار بهم قول دادیم که در هر قاشق، لحظه های از دست رفته را برایم بازیابی کند.
حالا خوشحالم.
فعلاً همین برای سر کردن با این شبِ پیشرو کافی است.
خداروشکر.