برای چیزی سوگواری میکنم که حتی نمی توانم به خاطر بیارمش.
از ان بدتر اینکه برای چیزی دلتنگم که دقیقا نمی فهمم چیست.
چه چیزی کم است؟
این حس خلا برای چیست؟
مقصر منم؟
اگر به گذشته می رفتم ، ایا تغییری می ساختم؟
چطور می شود در عین شکاک بودن وابسته شد...؟
چرا نباید همه را دوست داشت؟ فقط باید مراقب بود دلباخته نشویم نه؟ بیرون ماندن خیلی سرد به نظر می رسد به هرحال...
سه سال گذشته و من هنوز نمی توانم لیمو های زرد را دست بگیرم از ترس اینکه بوییدن عطر مرکب دلنشین شان غرقم کند در همان حسی که نمی دانم چطور رخنه میکند به خاطراتم تا بیشتر حس دلتنگی کنم ، هرچقدر عطر یاس ناگهان زیر دلم را خالی میکند ، عطر لیمو بلد است چطور با ان رایحه پنبه ای اش قلبم را سوراخ کند ، نلرزیدن در برابر این احساس غیر ممکن است اما چرا بازهم از هر طرف به این حس ازار دهنده اعتیاد اور می رسم؟
من دلتنگم.
ولی چرا ؟
چرا؟