گفت عشق ات پوچه.
توخالیه. الکیه. هدر دادنه.
ممنونم که اینقدر راجع بهش فکر میکنی ، قضاوت میکنی و نظر می دی .
ولی لطفا . چطور می تونی اینو بگی؟
می دونی؟
من عاشق انیمه ام ، عاشق وبتونم ، عاشق مانهوام ، عاشق ناولم ، عاشق داستانهای طولانی و تصورات خیالیمم ، عاشق افسانه های تاروت ، خرافات هیالی بخت و اقبال ، عاشق تصور شگفت انگیز بودن جادو.
می دونم ...می دونم.
می دونم جادو در حقیقت کثیفه ، خیال همش یک ایهامه ، انیمیتد تماشا کردن وقت تلف کردنه ، عاشق کارکترهای خطی شدن ابله بازیه .
می دونم به نظرت حماقت امیز اینقدر عاشق کسی باشم که حتی هیچوقت زندگی نکرده . می دونم.
ولی ....
ولی خواهش میکنم ، به این فکر کن که من عاشقشم ، خیلی خیلی زیاد و یکبار به جای قضاوت کردن بپرس چه چیزی باعث شده اینقدر دوستش داشته باشم.
من هم ادمم ، باور کن مغز دارم وخیلی زیادی باهاش زیاده روی میکنم مثلا می تونم بینهایت با خودم حرف بزنم یا بی نهایت به بینهایت موضوع فکر کنم ، منم تحلیل میکنم ، برای خودم حکم می دم و قضاوت می کنم ، من هم می تونم درک کنم و بفهمم ...فقط نمی تونم بهت بگم یا درست اثباتش کنم می دونی؟
ما همیشه باهمین ولی گاهی خیلی دور به نظر می رسی
و مدام دور تر و دورتر می ری ، انکار بینمون میلیون ها سال نوری خلا پر شده . چطور می تونستم ترکهای روی قلب ات رو ببینم و بازم اصرار کنم بهم گوش کنی؟
نمی خواستم اذیت شی ، نمی شه تا ابد فکر کنم با منی .
خودت گفتی! گفتی یک روز از هم جدا میشیم!
همان یک ذره احساس امنیت و اطمینانم رو هم پاک کردی.بعدهم درس عبرتم کردی و میکنی برای بقیه.
نمی خوام بهونه بیارم حتی نمی خوام به نگارش درست کلماتم فکر کنم فقط خیلی احساس نا امیدی داشتم ، خیلی تنها بودم... اعتماد کردن برام سخت بود و سخت تر شده بود ، پذیرفته شدن و پذیرفتن مسخره به نظر می اومد همه چیز اخرش به رها کردن می رسید ، به نظرم همه یک مشت عوضی بودن که برای عوضی والا مقام شدن تلاش میکردن .
تو یکبار ازم پرسیدی چرا نمی خندی ؟
چیزی برای خندیدن وحود نداشت جز حماقت خودم .
غرورم نذاشت حوابی بدم ...شاید هم همون حماقت بود می دونی؟
ولی ......
ولی خیلی درد اور بود ، خیلی ناراحت کننده بود ، خیلی سرد بود .
من هر لحظه ارزو میکردم این عوضی خانه و عوضی واره ها ، همه مون برای همیشه پاک بشیم تا زمین بهتر نفس بکشه....تا اینکه....تا اینکه لابه لای صفحات داستانی که برام غیر قابل درک بود دختری رو دیدم که آخرش به خوشبختی رسید ، دیدن خوشبختی اون فرد باعث شد احساس رضایت کنم ، انگار دیگه اون مجسمه محکوم به مرگ نبودم ، می دونی؟ به قول عروس گریان دیدن لبخند عاشقان وسواس غیر قابل کنترلم برای عشق داشتن رو اروم میکنه.
می دونم می دونم من زیادی تاسف بارم.
اما دیدن اون پایان باعث شد بخوام پایان دیگری رو ببینم پایان هایی که شروع هایی نسبتا یکسان و متفاوت داشتن من خوشی هاشون رو دیدم و گریه هاشون و غم هاشون و عشق هاشون . من قسم هاشون رو شنیدم و رازهاشون . احساس تنهایی نمیکردم . احساس ازادی داشتم ، احساس رهایی و اون مابین عاشق شخصیتهایی شدم که می دونم هرگز قلبشون نخواهد تپید ولی قلب من رو به تپش انداختن ، باعث شدن از خودم بپرسم چرا هستم . لرزه های قلبم رو برای اولین بار حس کردم و با ذوق و جیغ توی تخت دست و پا زدن .
بزرگترین رازهاشون رو شنیدن و سخت ترین لحظات شون رو دیدن باعث شد خس کنم بهشون خیلی نزدیکم هرچند هیچوقت باهم نبودیم ، هرچند حتی جهانهامون از هزاران مایل نوری هم رد نشه .
من دوسشون دارم ، من بهشون عشق می ورزم با مدام یادآوری کردنشون در تک تک لحظاتم در روزمره ام در اینده ای که می خوام بسازم در تکه های شخصیت در حال رشدم.
پس لطفاً من رو قضاوت کن از من درس عبرت بساز
ولی لطفا به خاطراتم ، به سرگرمی هام ، به اونها نگو حماقت امیز.
اونها شاید فقط چند خط باشن ، چند تصویر یا یک خیال خام احمقانه که صرفا برای پولسازی ساخته شده بودن و شاید نویسنده یا هنرمندشم ازش خوشش نیاد
ولی من دوسش دارم .
چون وقتی به این فکر میکردم چطور باید برای همیشه خودم و این جهان رو پاک کنم دلیلی بهم داد که یک عوضی تغییر یافته بشم ، نه یک عوضی تکرار کننده.
اینکه عشق ربطی به کثافتهای تحمیلی تخیلی و قانونی و قضایی و بی شعوری و بی حرمتی و برچسبهای مندرآوردی عوضی مردم این عوضی خانه نداره.
فقط یک قلبه ، یک حس ، یک گرمای دلنشین یا یک انگیزه اتشین .
مسخره بود که زودتر نفهمیده بودم.
من عاشق شکلات بودم ،عاشق افتاب ، عاشق صدای همهمه برگها ، عاشق لمس باد ، عاشق شنیدن صدای اب.
من منتظر چی بودم ؟
یک شوالیه؟ یک شاهزاده ؟ یک جادوگر ؟ یک دلقک؟ یک کلاغ؟ یک محراب ؟
نه......
من فقط معادله عشق رو نمی فهمیدم نیازی به جواب نداشتم.
به لطف همون خطوط بی اهمیت یا ان تصویر های رنگی احمقانه حالا من معادله ی عشق رو با تکه های پازل خودم فهمیدم . مسئله زندگی ام رو هم با کمک خالقم همینطور حل میکنم .
با یک قلب که در سینه ام برایم نقاشی کشیده.
پ.ن: به هرحال متاسفم که اینقدر احمقم پس لطفا اینو نخون. نه بعدا و نه الان و نه دیروز باشه؟