اگر از شوخی بالا منقلب نشده باشم دستاهایم از مایع نارنجی رنگ نفرین شده با پاک کنندگی قوی چربی مخصوص الان دیروز ملتهب شده بودند ، در حقیقت چند روز..؟
شاید یک هفته...؟ ..بودند..؟
نمی دانم...از کجا آمد چطور آمد ناگهان دستهایم کویر شد ، بعد سوخت ، بعد در عین سوزش می خارید .
طبق تحقیق هایم اگزما است ، چون به اسم قشنگی دچار شده بخشیدمش . ایا این لوکسیرام دچاری است؟
همممم....؟ دوست دارم بنویسم بیشتر نوا ستایی ست.
تحملش در ابتدا خیلی سخت بود.
بعد فکر کردم با آبرسانی مشکلش حل می شود ، نشد ، اما چروکیده تر شد ، بعد فکر کردم وقت پماد و زماد و کرم و روغن و اینهاست تا التیام پیدا کند . منفجر شد .
انقدر دستم می سوخت که دلم می خواست گریه کنم ان لابه لا هایش هم خیلی می خارید و شاید ناخودآگاه یواشکی انقدر خاراندم تا زخم شد .
از شدت سوزش دستهایم قرمز شده بود ، انگار با ابرنگ دستهایم را شلخته رنگ زده باشم بعد رویش روغن داغ ریخته باشم....
فکر کردم اگر واقعا روغن داغ روی دستم ریخته بودم باید چه میکردم ؟ احتمالا فوتش میکردم. به طرز شگفت انگیزی بعد این فکر با فوت کردن سوزش دستم کمتر شد ، ولی سردرد گرفتم و نفس هم انقدر طولانی دمیده نمی شد.
وقتی رفتم لبه پنجره تا بافکر من یک پرنده ام خودم رو تسلی بدم متوجه شدم باران شبانگاهی می بارد .
نسیم سرد و خنک غربی می وزید . خیلی دلم برایش تنگ شده بود ، بوی همان گلهای زرد همیشگی را می داد ، بوی یاس ، داستان کویر را تکرار کرد ، دستم را دید ، با مهربانی دورش پیچید ، نفس سردش را رویش دمید ، با چند قطره باران نو رسیده دستهایم را شست ، همه ان پمادها و کرمهای چرب وحشتناک را پاک کرد و بعد تازه دستم نفس کشد ، سوزشش قطع شد . چقدر باد مهربان بود . گریه یادم رفت.
می خواهم بنویسیم تقصیر کسی بود که به جای صابون مایع معمول با رایحه الو مایع پاک کننده سطوح چرب فلزی و سرامیکی با پاککنندگی بالا چربی را گذاشته بود .
ولی از قضا سه هفته است که ان مایع نارنجی نفرین شده آنجاست و اگزما ناگهانی نمی اید بغل و روبوسی.
من به خودم توجه نداشتم . بعد هم به جای خواباندن التهابم دنبال التیام بودم . مثل این است بدون دم کردن چای ، چای سرو کنی .
اه.
اگر ان باد نازنین نبود که اینها را دم گوشم زمزمه کند هنوز نمی فهمیدم ، احتمالا. بعد به جایش گریه میکردم.
ولی ان نازنین نصحیتم کرد دلداری ام داد دستهایم را فوت کرد .وای می توانم تا ده سال همینطوری از کمالات باد غربی بنویسم.از بس ناز بود.
فکر میکنم بوسه های ان باد شفا بخش بود ، چون دستهای سرخم حالا فقط کمی زخمت و کبود و ترک خورده به نظر می رسند ، خداروشکر دیگر نه سوزشی هست نه خارشی.
از آنجایی که داشتیم راجع به کویر صحبت میکردیم فکر میکنم با لمس های محتاط و نرمش دستهایم را مثل ان تپه های شنی نقاشی کرده ، این اولین هدیه ای یود که امسال گرفتم ، انقدر ذوق دارم ، هروقت به دستهایم نگاه میکنم لبخندم گل میکند ، خداروشکر که ان لحظه عبور باد غربی به من الهام شد پای پنجره باشم ، خداروشکر حداقل یک پنحره دارم ، خداروشکر که باد ها را داریم.
خداروشکر. بینهایت هزاران بینهایت خدارو شکر.
پ.ن: دوستدارم اینبار که امد و وزید به چای دعوتش کنم ، به یک دسته گل الاله.