الان که دارم این متن رو مینویسم، بیشتر از هر تایم دیگه‌ای ازت متنفرم... و خب متاسفانه بیشتر از هر تایم دیگه‌ای هم دلم برات تنگ شده. من دلم نمیخواست تو هم یکی از اونا باشی که ازشون متنفرم. توی این لیستی که روز به روز داره بهشون اسم اضافه میشه، من دلم نمیخواست توشون اسم تو رو ببینم. دلم نمیخواست وقتی به تو فکر میکنم کلی صفات بد به خودم نسبت بدم و بگم تو به خاطر این چیزا رفتی. که بعدش هیولا بیاد به تو برچسب‌های مختلف بزنه. من دلم نمیخواد باور کنم این برچسب‌ها برای تو درست باشه. دلم میخواست پولایی که برای تراپی و دارو میدم رو هر ماه برای خوش گذرونی خودمون خرج کنیم. یا حتی پس انداز کنیم برای آینده مون. برای آینده ای که خودت هم میدونستی وجود نداره، میدونستی برای ساختنش باید دو نفر تلاش کنن. این جمعه‌های رها شده. تک تک ساعتاش، ساعت ۹ و ۲۷ دقیقه صبح، تا ۴۰۰ شمردنا و تو رسیدنا... ساعت ۱۲ و ۳۴ دقیقه ظهر، ساعت ۱۷:۱۷، ساعت ۲۰:۰۲، ساعت ۲۰:۳۰ تمام این ساعتا تمام این ثانیه ها بعد از گذشت ۲۲ ماه از دوریت هنوز دوز کشنده بودنشون ۱ میلی ثانیه هم کافیه تا منو از پا در بیاره. هیچی عوض نشده. هیچی تغییر نکرده، هیچی فراموش نشده، هیچی عادی نشده. من هنوزم مثل روز اولی که به آسمون نگاه کردم و با خودم فکر میکردم از این به بعد یعنی من و این آسمون تنهاییم؟ دیگه پیام "سلام صبحت بخیر عزیزُم، روز خوبی داشته باشی" قرار نیست تو گوشیم ببینم؟ و ناگهان دیدم مردم... دیدم اصلا صبح های دیگه ای وجود نداره که من نداشتن های بعدیشو تجربه کنم. مثل همون روز اولی که مردم، هر روز میمیرم، هر ثانیه میمیرم، هر لحظه میمیرم. من دلم نمیخواست بمیرم. دلم میخواست زندگی کنم. زندگی کنیم. من بیشتر از اینکه دلم نمیخواست اذیت بشم، دلم نمیخواست اذیت شدن من بشه متن‌های غمگین رو بیوت، دلم نمیخواست سیاه شدن قلب من بشه سیاه شدن عکس های پروفایلت. فکر کنم بدترین کاری که میشه با یه آدم کرد این باشه که بهش صاف و ساده نگی چرا نمیخوای باهاش بمونی. اینطوری اون آدم میمونه و هزار تا نداشته و مغزش هی شروع میکنه به ساختن نداشته های جدیدتر و تا الان که دارم این متن رو مینویسم هیولا ۵ هزارتا نداشته همینطوری لیست کرده هر بار شانسی دست میذاره رو یکیشون و یه شکست رو یادم میاره. که من کم بودم، که من این ویژگی رو شاید نداشتم؟ شاید اون یکی؟ شاید هر دو؟ اووو مورد ۴۵۶۳ امی رو... و مهم نیست تراپیست چقدر حرف تو گوشت بخونه و بگه چشماتو ببند و توی لحظه های سیاه زندگی بیاد کنارت اون زخم رو پانسمان کنه و بره. این یه مورد تو خودت باید پانسمان میکردی. که نکردی.