این زمستان را نبین ما هم بهاری داشتیم در نسیمش جان گرفتیم، روزگاری داشتیم درحریم چشم او شب ها دعایی خوانده ایم با نگاهی سرد ، اما دلربایی داشتیم خنده اش پژمرد ورفت از لب بهار زندگی در دلش شاید زمانی اعتباری داشتیم مانده ام با چند شعر و عکس …
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند گفته بودم مردم اینجا بدند دیدی ای دل ساقهی جانت شکست آن عزیزت عهد و پیمانت شکست دیدی ای دل در جهان یک یار نیست هیچکس در زندگی غمخوار نیست دیدی ای دل حرف من بیجا نبود از برای عشق اینجا جا نبود نوبهار …
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا شربتی تلختر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا هر شبم با غم هجران تو …
با اجازه غزلی تازه فدایت کردم بر سر سجده نه در شعر دعایت كردم با اجازه از همه دست كشیدم امشب و تو را از وسط جمع سَوایت كردم با اجازه از تو و چشم و لبت می گویم چه كنم دست خودم نیست هوایت كردم با اجازه تو طبیبی …
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایهای ز امروزها، دیروزها! دیدگانم همچو دالانهای …