وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


مرگ من روزی...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روز‌ها روز پوچی همچو روزان دگر سایه‌ای ز امروز‌ها، دیروزها! دیدگانم همچو دالان‌های …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۰۵

گیلدخت

مثل آن شیشه که در همهمه باد شکست! ناگهان باز دلم یاد تو افتاد شکست! با شب غرق غم و تیره و تارم چه کنم… با دلی تنگ که از داغ تو دارم چه کنم بی قرارم چه کنم… غصه‌ی رفتن تو داده بر باد مرا… باورم نیست چنین برده‌ای …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۰۳

من خوشم بی تو...

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو اگر تو با …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۴/۱۲/۲۹

من با تو به چشم آمدم...

من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم چون سایه عدم بود سراپای وجودم بر غیرت من عیب مگیر ای همه خوبی وقتی که به اندازه‌ی حُسن تو حسودم تقدیر من از بند تو آزاد شدن نیست دیدی که گشودی در و من پر نگشودم من "نغمه‌ی نی" بودم …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۴/۱۰/۱۲

رفتنِ ما اتفاقِ ناگوارِ کوچکی ست

رفتنِ ما اتفاقِ ناگوارِ کوچکی ست باز می‌گردیم روزی، روزگار کوچکی ست می‌گذاری گاه دور از تو جهان را حس کنم لطف یا قهر است این؟! دورم حصار کوچکی ست با مرور دوستی‌هایم به من اثبات شد هر که جز تو دوستم شد، دوستدار کوچکی ست در تو من دنبال …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۴/۱۰/۱۲
۳۷۴ پست ۳۳۶۰ بازدید ۶۴ روز فعالیت