دوران دانشجویی یه روز به دوستم پیام دادم که کدوم کلاسه؟ و رفتم پیشش. تایم استراحت بود و چند تا دانشجوی رندوم اونجا نشسته بودن ساکت هر کسی یه ور داشت حوصلهشو سر میبرد و ریلز اسکرول میکرد! فضای کسلکنندهای بود! من رفتم پیش دوستام نشستم و یوتوب رو باز …
یه عموی نقاش دارم، میگفت یه روز رفتم کوه اونجا کنار رودخونه نشسته بودم. حوصلهام سر رفت یه تخته سنگ بزرگ دیدم یه تیکه ذغال برداشتم و یه پرتره از یه خانوم رو کشیدم روش.. میگفت خیلی سریع انجام دادم و به نظر خودم معمولی میومد پس هیچ عکسی نگرفتم …
پدرم وقتی مرد من پنج سالم بود. از اون روزا به بعد یه ترسی با من همراه شد.. اینکه نکنه مامانمم بمیره و من کلا تنها شم؟ نکنه خواهرمم بمیره من تنها شم؟ اصلا اگر من تنها شم باید چیکار کنم؟ اون موقعها یه ماشین حساب داشتم که توش حساب …
کلاس دوم یا سوم که بودم همراه مامانم پنجشنبهها باید میرفتیم اداره بهزیستی. دقیقا نمیدونم برای چه کاری. مثلا شرح حال میگرفتن، کمکی چیزی اگر بود میدادن یا... توی اون دفتر بهزیستی دو تا مددکار بودن، مددکار ما یکم خشک و بداخلاق بود اما میز کناریش یه خانومی بود، همیشه …
وسط رودخونه یه سنگ بزرگ بود، گفتی بشینیم اونجا. دور و برمون کلی خانواده بودن اومده بودن گردش و من لا به لای نگاهام به تو چقدر واقعا حس میکردم به تبدیل شدن من و تو به یک خانواده نزدیکیم. حسم اشتباه بود؟ گمون نکنم... خوندم برات... "خوشگل زیاد پیدا …