وسط رودخونه یه سنگ بزرگ بود، گفتی بشینیم اونجا. دور و برمون کلی خانواده بودن اومده بودن گردش و من لا به لای نگاهام به تو چقدر واقعا حس میکردم به تبدیل شدن من و تو به یک خانواده نزدیکیم. حسم اشتباه بود؟ گمون نکنم... خوندم برات... "خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا" نیشت باز شد "اما یکیش خوشگل من نمیشه" میخندیدی "لاله رو میگن نوبر بهاره" اشکاتو پاک کردی "برای من تو نوبری همیشه" نگام کردی "مثل تو پیدا نمیشه دلبری" دلبرتر شدی "با یک نگاه از همه دل میبری" که بردی... "من نمیگم تموم عالم میگن، از همه خوشگلا تو خوشگلتری..." اینجا که رسیدم گفتی تموم عالم نمیگن! فقط تو میگی... اصلا چه معنی داره بقیه بگن؟! اینا رو که گفتی دلم آب شد... فرفریاتو نوازش کردم "موجی که موی تو داره دریا نداره" بهم گفتی دیوونه... "لطفی که روی تو داره صحرا نداره..." پیشونیتو بوسیدم "نازی که اون نگاه و لبخند تو داره" ذوق کردی "سپیده صبح شب یلدا نداره" و غرق شدی توی بغلم. من خوشبختترین بودم! مثل مسلمانی که امام زمانش ظهور کرده باشه! مثل شیطانی که به حوا رسیده باشه، مثل میوه دادن باغِ یک باغبان، مثل ذوق بچهای که باباش براش اسباب بازی که دوست داره رو خریده! مثل دارویی که به گیرندهاش میچسبه، مثل تو و من، بالای درکه، وسط رودخونه...