یه عموی نقاش دارم، می‌گفت یه روز رفتم کوه اونجا کنار رودخونه نشسته بودم. حوصله‌ام سر رفت یه تخته سنگ بزرگ دیدم یه تیکه ذغال برداشتم و یه پرتره از یه خانوم رو کشیدم روش.. می‌گفت خیلی سریع انجام دادم و به نظر خودم معمولی میومد پس هیچ عکسی نگرفتم و برگشتم. یک هفته بعد دوباره که رفته بودم کوه دیدم توریست‌ها نوبتی میان کنار اون تخته سنگ وامیستن و عکس میگیرن و میرن! حالا یه بار باید از این اتاق و کامپیوترت دل بکنی، پاشیم بریم بیرون! بریم تفریح! بریم اونجا رو نشونت بدم. یعنی چی که چپیدی تو این اتاق تاریک و همش تق‌تق‌تق میزنی به صفحه‌کلید..! بابا اینجا کلی جای دیدنی داره پاشو بریم بگردیم!
خانوم دکتر اینجای قصه میگه "خب.. رفتی باهاش؟" میگم نه... یه هفته بعدش تصادف کرد و مرد... خیلی زود اتفاق افتاد! به خاطر یه سری چیزا ازش خیلی دل خوشی نداشتم اما حالا هی دلم براش تنگ میشه... حالا هر وقت می‌خوام رو پروژه‌ها و کدهام لیبل "بی ارزش" بچسبونم اون پرتره که کشیده بود یادم میاد که به نظرش بی ارزش بوده و زود تونسته تموم کنه ولی کلی آدم رفتن باهاش عکس گرفتن...

نکته اخلاقی: اگه تو انجام دادن یه کاری مهارت و سرعت و دقت زیادی دارید، بدونید اون کار از بیرون و در برابر آدم‌هایی که اون کار رو بلد نیستن، یه اثر خیلی خفنه!